حالا اسوده نگاه میکنی این پایین را
و چهل و شش سال خستگی را میتکانی
در خنکای جویباری
که بر پاهای برهنه ات میگذرد
ببین امتحان تمام شده
و تو تنها ورقه ی سفید این کلاسی
که بی خط خطی شدن
نمره ی بیست گرفته است
دیگر لازم نیست
صورتت را بپوشانی
تا نیش پشه های مزاحم شناسایی ات نکنند
دیگر لازم نیست ساعت ها را کوک کنی
برای گریز سحرگاهی
از دیدار معشوقه ات
در حالی که رگبار ها و آژیرها بدرقه ات میکردند
از ان بالا نگاه کن
به هواپیماهایی که نرسیده به نفس هایت
ارتفاعشان را به احترام کم میکنند
حالا میتوانی راحت بیرون بیایی
و در تمام پیاده روهای جهان قدم بزنی
و بگذاری روزنامه ها عکست را چاپ کنند
تا روستاهای فقیر لبنان
سرشان را بالا بگیرند
و عکست را بگذارند
کنار عکس پسرانشان میان تاقچه
حالا قرص های خواب کمتر مصرف میشوند
در تل آویو و واشینگتن
تلفن ها کمتر زنگ میزنند
در ریاض و قاهره
و سنگها کمتر پرواز میکنند
در بیروت
"حسین ابراهیمی"