قصر قورباغه ها

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387

گفته بودم برایت

میانه ی راهی رسیده ام

که فکر میکنم

آخرش بزرگ میشوم و خوشبخت

درست مثل همه ی نقاشی های روی دیوار

که جاده هاشان به افق میرسد

 

جهنم جهنم از سر گذراندم

روی شانه های خسته ات

تو یادت رفته بود

زخمهای کشنده ات را

و خم به ابرو نیآوردی

وقتی دخترک

پریشان

سرگردان

با دو پای آبله زده

آغوشت را

امن ترین گوشه ی دنیا گرفت

 

به نوبت از راه رسیدیم

ما احمقهای پر مدعا

با خودخواهی لعنتی مان

آوار کردیم پریشانی مان را

روی شانه هایت

و ندیدیم تو را

که چگونه

ایستاده ای

با تنی کبود

نایی بریده

پایی زخمی

خسته از برهوتی که 

وادارت کرده ایم

به پیمودن هر باره اش

و چشمانت تنها

دل نا گران آشفتگی های بی شمارمان بود

بی آنکه لحظه ای/لحظه ای حتی

دیدنت را

تقاضا کنند

از کوری وقیحانه مان

 

میانه ی راهی رسیده ام

که میدانم

باید

بزرگ شوم و خوشبخت

شک راه ندادی به روزهات

هرگز

که تردید و اضطراب

ابتدای ویرانی من بود

 

قصه را ادامه میدهم

آنگونه که هر دو مان میخوانیم

با گامهایی مطمئن

که ضرباهنگ بودن بی دریغت را

روزهاست تکرار میکنم

 

مهلت بده

دمی

تا نشانت دهم

چگونه بزرگم کرده ای

و خوشبخت