آیینه ایست در اتاقم
و دختری در قابش
که پشت میکند به من
وقتی نگاه میکنم عبورش را
از خط نقره ایش
***
من روزهاست خودم را ندیده ام
و یادم نیست
آن گیسوان بلند را
که بافتنش را بلد نبودیم هیچ کدام
و مجالمان نداد
زمان
که بافتن بیاموزیم
حتی دروغهای قشنگ
من روزهاست خودم را ندیده ام
و یادم نیست
رنگ چشمهایم را
و خط نگاهم را
که میرسید
به قهوه ای خوشرنگ چشمهات
***
آیینه ایست در اتاق
و دختری در آن
که غریبیش میشود با من
که غریبیم میشود بی تو...
ps:
این زخمه ی تار
و زخمی دل
گیرم با هزار کرور جغرافیای متفاوت
ببین چگونه زمان را یکی کرده ام...