قصر قورباغه ها

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 26 خرداد ماه سال 1386

این روزها یک سوال مدام تاب میخورد توی سرم.از این سوالها زیاد میایند توی ذهنم و من عموما میگذارمشان،شیطانکها هی وول بخورند انجا و هی بیشتر بجوند روحم راوبیشتر تفاله کنندش و من هی کمتر دم بیاورم،که پاسخی ندارم برایشان اما حالا که ما هم برای خودمان صاحب خانه ای شده ایم مثلا و قصری داریم و دکونی و دستگاهی،اگر چه مهجور وگمنام،گفتیم بیاییم و دوستان را به یاری بطلبیم،شاید که ما هم رستگار شدیم!

علاقه ی من به فروغ فرخزاد تبی نیست که به واسطه ی ژستهای ادبی و شاعرانه ی این روزها اتفاق افتاده باشد که هر که را میبینی گزینه شعر فروغی دست گرفته از تمامش((ماده ای زیبا و سالم،با تنی چون سفره ی چرمین،با دو پستان درشت و سخت))را فهمیده،اعتراض هم که میکنی برهنگی سخیف به ظاهر شعرش را نیم نگاهی تحقیر امیز می اندازد به صورتت که اخر تو را چه به این حرفها و ما عاشقان سینه چاک و مریدان بی بدیل فروغیم و از این حرفها...

فروغ برای من خاطره ی تمام کودکیم است و علی کوچیکه،علی بونه گیر و نوجوانیم و سخن از گیسوی خوشبخت من است و شقایقهای داغ بوسه ی تو و جوانیم و گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است...

فروغ برای من خاطره ی پنهانی خواندنش است در کلاس درس خانم رضوی و هراس از مدیر دگم مدرسه و نمره ی انضباط صفر و اخراج و همه ی زخمهایی که بچه های دهه ی پنجاه و اوایل شصت خوب میفهمندشان. 

حالا این روزها همه اش به یک چیز فکر میکنم ؛یادم هست انروزها وقتی از فروغ میگفتی غالبا میگفتند؛فروغ فرخزاد زن بدی بود.بد کاره بود.خراب بود...

انوقت همینها مینشستند برایت از گوگوش میگفتند و هنر بی بدیلش و معصومیت انچنانی اش و لابد همه ی شان هم در انتهای شب را دست کم صد بار دیده بودند به دقت!

اشتباه نشود یکوقت خدای ناکرده!که من اساسا ننشسته ام اینجا به قضاوت،که گوگوش یا لیلا یا مهستی جطور ادمهایی هستند ایا؟خوب،بد،یا...

من فقط همه اش فکر میکنم؛گوگوش از معشوقش میسرود و فروغ هم،گوگوش هنرمند شد،فروغ فاحشه...

ما را چه میشود راستی؟