یه جورایی همه چی از یه فیلترینگ مسخره شروع شد.
اصولا اینکه چرا من که تقریبا ۴ ساله شب هامو با وبگردی صبح میکنم
تا حالا هوس نوشتن نکردم قصه ای داره که به وقتش حتمآ تعریف میکنم.
اما اینکه چطور شد که بالاخره این روزه ی سکوت رو افطار کردم مطلقا به خاطر
آنا و فرجام عزیزمه. راستش پریروز وقتی خواستم یه سری به باغ آلوچه بزنم دیدم
انگار این دفعه بختک فیلتر افتاده رو سینه ی باغ و...
و این به معنی شکستن بغض بود برای من و شروع دوباره،که جریان سیال اشک،
آشکارا خبر از ساری بودن زندگی تو وجود آدم میده...
بعد سالها باور کردم که من هنوز زنده ام.
مدتها بود که نمی نوشتم،که بهانه ای نداشتم برای نوشتن.
خسته بودم و بی تفاوت و بی تفاوتی پایان همه ی احساسها و اندیشه هاست.
آدم وقتی بی تفاوت میشه که مرده باشه و من چیزی حدود سه سال بود که انگار
ژمرده بودم.شاید این سه سال شلوغ ترین سالهای عمرم بود،اصلاشاید بیشتر از
همیشه راه میرفتم،میخوندم،حرف میزدم،کار میکردم و...
اما مطمئنم حتی برای یک لحظه هم فکر نکردم.که میخواستم فقط فراموش کنم.
ذهنم اونقدر شلوغ بود و پر هیاهو که عادت کردم به بلند بلند حرف زدن و این یعنی
اضمحلال سکوت و وقتی سکوت رو گم کردی خوب لابد لاجرم در هیاهو هم گم
میشی و یه گم شده هیچوقت فرصتی نداره برای فکر کردن.
پریروز صبح انگار دوباره یادم اومد که من هنوز زنده ام
حالا اصلا اینکه من کجای این عالم نشستم و اساسا بودن یا نبودنم چه توفیری
داره تو کائنات بحث دیگه ایست که عجالتا مجالش در این مقال نگنجد!!!
اما گمونم زندگی کردن لذتش به مراتب بیشتر از زنده بودن باشه و من این
فرصت رو مدیون انا و فرجام عزیزمم و اون بابای فیلترچی که اگه یه جو عقل
به سرش داشت حتما تا حالا درک کرده بود جلوی هر چیزی رو میشه گرفت
الا فکر کردن ادمها و نوشتن خیلی ها نه از سر تفنن که به خاطر واگوی اون
چیزیست که در ذهنشون میگذره و میخوان دیگرانو توی دونستنش شریک کنند،
که اصلا زندگی یعنی رابطه با همنوع و رابطه یعنی تبادل احساس و اندیشه و خاطره ..
بهر حال آنا و فرجام عزیز ممنون.
یادم باشه بخاطر فردای باربد هم که شده
دیگه یادم نره که هنوز نفس میکشم و زنده ام...
باغتون آباد!
راستی سلام...