خواهره اومده و از آدمهایی میگه که زنده زنده توی کارخونه های اراک

یه هفته ی پیش سوختند و خاکستر شدند

خواهره اومده از بیمارستانی میگه که بوی تعفن همه جاشو گرفته و

دختر بچه های یکی دو ساله ای که جنازه ی سیاه شده ی بابا های

بیست و پنج شیش ساله شونو نمیشناسن

خواهره اومده از شهری میگه که همه جاشو مرگ پاشیدن

دست و پاهام یخ میکنه و چند بار بالا میارم

یاد فرجام میفتم که از شهرک صنعتی می گفت که آتیش نشانی نداره...