من که میگویم همه اش زیر سر بهار است
همه ی این مستی و خماری
آدم وسط خیابان لی لی اش میگیرد
می ایستد پشت ویترین مغازه ها
برای کفشهای غمگین طفللکی شکلک در می آورد
به گوسفندهای سفید ایران-مرینوس سلام میدهد
برای خودش بستنی شکولاتی میخرد و آب سیب
روی پنجه بلند میشود دستش برسد به اقاقیا
آواز میخواند زیر لب
راه خودش را میرود
دست تکان میدهد برای بهار
که پاهایش را دراز کرده زیر یاسها
شهر سیاه و سفید را رنگ میزند
خمیازه میکشد گاه گاه
با خودش میگوید؛
چه خوب دوام آوردند سیاه زمستان را...
من که میگویم همه اش زیر سر بهار است
که آدم هی الکی میخندد این روزها
ریسه میرود وسط خیابان
راننده ی اخمو هم که حرصش میگیرد از بی قیدیش
یک لبخند تحویلش میدهد به پهنای صورت
آن قدر که مهربان شود گره های پیشانیش
برایش بخت سفید رج بزند لای قهقهه اش
من که میگویم همه اش زیر سر بهار است
دلش سوخته برای آنهمه آذر و دی که از سر گذراندیم
شاباش میدهد مستی و خماری اش را
برای رقصهای وقت و بی وقت بی بهانه ی مان...