قصر قورباغه ها

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

حالا دیگه خیلی وقته چشمهای پدربزرگهامون برق نمیزنند

برای از قدیما گفتن و دستهای مادربزرگهامون مهربونی نمیکنند

برای پیچوندن خوشیها و افتخارهای گذشته مون لای قصه ها

حالا دیگه خیلی وقته پدر و مادرهایمان دغدغه ی سرزمین اجدادی

و سپردنش به بچه هارو یادشون رفته که روایت ما روایت عدد و رقم

است و بوی ناخوش اسارت

حالا دیگه خیلی وقته بچه ها از سرنوشت خاکشون چیزی نمیپرسن و عین

خیالشون هم نیست که چه دستهائی این خاک کهنه را آبیاری میکنند

حساب سال و ماهش شرم رو برای گفتنش کم میاره

دیگه خیلی وقته باورمون شده زندگی یعنی داشتن همین یه گله جا

و همین یه لقمه نونی که میخراشونه گلو رو به بهانه ی سیر کردن شکم

که همین به من چه های ساده آنقدر ریشه دوونده که تاروپود بچه هامونو

به هم بافته و همین نقش ترنجش برای یه روزگار پا خوردن بسه مونه

این روزها دیگه من و تو ما را فریاد نمیزند که من یعنی یک ،

که یک تنها یک و دیگر هیچ ، که من اگر برخیزم تو دیگر برنمیخیزی

دریغ که چه مظلومانه میسپاریم روزگار سپری نشده مون را

به صاحبان قراردادی این وسعت پهناور

و خود، صحنه ی بازی را از ردیف آخر به نظاره مینشینیم

این تقدیر را آنقدر شوم بازخوانی نکرده بودند که اینگونه امانت را

بایدمان سپرد به نا اهلان ، که دستهای من دیگر زور به هم رساندن

نداشته باشند و فریادم دیگر نای رسیدن به گوش ،

که این طعم گس بی مزه طعم قرن من باشد.

شاید دیگر از پس این قرنهای سیاه ، قرنی نباشد ،

که بمب روشنی ها را خاموش کرده است ،

دیگر همه خواهند مرد ، چشمها ، قاضی ها ،

زمان و آنوقت شب میشود و فقط شب میشود

و ما چه آسان فراموش میکنیم دیروزهایمان را

و چه سرسختانه از یاد میبریم فردایمان را...

 

یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

 نیاز عزیز

تو داری میروی سفر و مجالی نیست بگویمت

از ۸۶ دوست داشتنی

و سپیدی یک دست بی حاشیه اش 

وقتی نیست بگویمت

که کودکی ام را امسال کاشتم جای بنفشه ها

توی باغچه

و دستهایم را کنارشان

شاید،شاید که ظرافت بنفشه 

یاد "شان" بیاورد

از خطوط رج زده ی قالی

که تارش از عشق بود

و پودش از عشق

و لگد لگد خوردنی که تنها

گرانتر کرد بهایش را برای "داشتن"

تو داری میروی سفر

و مجالی نیست بگویمت

از آن نامه که گفته بودی

بنویسمش رو به شمال

با خطوط قرمز...

و غلطهایش که هی خط کشیدمشان

با خطوط سیاه

و تصحیح شده اش که

دوباره و دوباره دوباره نوشتمش

بازهم با خطوط قرمز 

تو داری میروی سفر

و فرصتی نیست بگویمت از خدا

و سر شلوغش

و نخواندن

همان یک سطر

"-----"

تو داری میروی سفر

و وقتی نیست بگویمت از آوار شدن آدمها

که هی می آیند

و "بادا بادا مبارک بادا" میخوانند این روزها

برای عروسی که میرود به خانه ی بختِ

آن سه کنج همیشگی...

حالا تو داری میروی سفر نیاز جان

ودیگر

مجالی نمانده برای گفتن

و تابی برای ماندن

سفرت به خیر بانو.

 

یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

رضا که رفت

من همه اش پانزده سال داشتم و او همه ی باور ما بود برای فردا
"رضا صادقی برنده ی دو مدال طلای المپیاد جهانی ریاضی و شش نفر از..."

خبر را از رادیو شنیدیم حوالی صبح

ماتمان برد

ماتمان برد و دم نمی اوردیم...اصلا گریه مان هم نمیگرفت انگار  

همه چیز را،آن روز شوم و روزهای شوم بعدش را زنده کردی دوباره وریا جان

یک سال پیشترش آمده بود روی شانه ها،و همه ی مان میخندیدیم

و میگریستیم از غرور،آمده بود با حلقه ی گل دور گردنش

و بچه های مدرسه یکی یکی سرشان را میگرفتند بالا که یعنی

"هم مدرسه ای" ماست و اعتبارمان

یک سال بعد ترش هم آمد،روی شانه ها برای آخرین بار

تا خانه شان را برای همیشه خاک اندوه بپاشد و برود...

پدرم دیگر هیچ اردویی نمیگذارد برویم

مادرم هنوز گریه اش میگیرد اسمش که می آید به میان

مادرش شکست،پدرش خم شد؛

آن قدر که یکی از همان ده ها مرتبه ای که رفته بودم سراغش

در بلوک 118 گورستان پایین حرم تا ببوسم آن سنگ قبر سبز و طلایی متفاوت را

که همه ی تلاش و تقدیر احمقهای سیاستگذار این خراب شده بود 

به جای دستهای مهربانش،هیچ کدامشان را نشناختم

-نه چروکهای پررنگ صورت مادرش و نه شانه های تکیده ی پدرش -

هیچ نگفتم...گریه ام گرفت و فکر کردم کاش از خجالت بمیرم که در جهنمی

زندگی میکنم که سهم "رضا" از بزرگیش همان سنگ سبز و طلایی متفاوت بود...

نحسی تقدیر دریغشان نکرد از ما وریا؛حماقت آن احمقهای مسئول سیاست گذار

بود که رضا دیگر شعر نمیگوید و علی سه تار نمیزند

خوب کردی نوشتی عزیز،یادم نبود آخر

بعد ده سال برای اولین بار ۲۶نحس اسفند ۷۶را یادم رفته بود از شدت تب و لرز

حالا دوباره همه ی سهم من میشود همان یاسین آمیخته به هق هق

همه ی عیدی من برای رضا و علی و فرید و آرمان و علی رضا و مرتضی...

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

شب عیدمان هم رسید آخر

شب عیدمان هم رسید آخر

 

مردم سرشان شلوغ است

به ویترینها

"من" سرم شلوغ است

به آدمها

 

بیرون میکشم

"تو" را

از پس هر چهره ی نا مربوط

نقش میزنم

خطوط صورتت را

بر صورتک های عبوس

دنبال میکنم

رد نگاهت را

میان انبوه شتابزده

 

دل تنگ نمیشوم

دیگر

برای حلقه شدن دستهات

دور شانه هام

وقت گذشتن از

"پلهای شکسته"

 

خیابانهای شهر چند میلیونی

خالی است از ازدحام

پر است از "تو" 

 

"نبودنی" نیست

و خالیی

و خواهشی

برای "بودن" 

 

دوباره

عاشقم

"من"

آن سه کنج همیشگی را

 

ببخش "محدثه جان"

تاب نیاوردم آخر بانو...

 

چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386

گیرم خانه اش صد متر آن طرف تر 

طعم بوسه ی شتاب زده
خالی میکند چشم را

از ترس و واهمه

پر میشود آدم
ازشوق بی سبب

بند نمی آورد دیگر

روی دو پاش

راه می افتد

همه ی شهر را

دنبال نگاه هاش

داغ میشود

تنش

"گیرم اول دیماه"

با یا بی رژ لب
خشکی نمیکند دیگر

لبهای ترک خورده اش
و صورتش قرمز است مدام
بی هیچ رژگونه ای

و مست میشود

تنش

بی هیچ DOLCE & GABBANA ای


گیرم که خانه اش صد متر آن طرف تر

پای پیاده

یا مرسدس ۲۰۰۸ ؛
خیابان گرد می شوند
"هر دو"
زیر تیغ آفتاب
پشت انبوه یخ زده ی برف

گیرم که خانه اش صد متر آن طرف تر...

 

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

تکثیر میکنم

چشمهایت را

و خنده هایت را

و دستهایت را

روی همه ی دیوار ها

که کم دارند تو را

با آن سفیدی هراس انگیزشان

 

تقسیم میکنم تو را

میان همه ی هجا ها

و سجع ها

و حرف ها

و هیچ خط فاصله ای نیست

و گیومه ای

و سه نقطه ای حتی

من این سطر های پیاپی

و این کلمات بی وقفه

و این خطوط درهم را

دوست تر دارم

از آن عاشقانه های خط کشی دار معطر

 

 ps:

من هم "گفته بودم برایت ،
شعرهایم که لنگ بزنند
هیچ هوسی را بی پاسخ نمی گذارم
حتی احساس لطیف هم آغوشی نازکی تیغ با ظرافت نبض را..."

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386

ساعتو نیگا کن ٬

به نظر میاد نصف شب

ولی تند شدن ضربان قلب ٬

بالا کشیدن سخت نفس

و لرزیدن دست

برای نوشیدن آخرین جرعه چای دم کشیده

با طعم دیازپامهای تقدیمی ٍ یک دوست ٬

سرشون نمیشه که باید رفت و خوابید....

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386

 فردا

آن کوچه های بی قرار

چگونه تاب می آورند

پیکر شرحه شرحه ی تو را؟

تنهایی شگرفت را

کدام شانه ی تکیده

بدرقه میکند

تا دلتنگی بقیع؟

به آسمان گلایه کنیم

یا زمین،

وقتی

"شیوخ و رجال" 

خیلی سال پیشتر

آن جا که شرافت روی زمین مانده،

ریسمان گره می زدند به گردن عدالت،

تو را و سکوتت را و بغضت را 

رج زدند بر قامت انسان

برای همیشه ی تاریخ؟

 

پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386

و تو انگار کن هرگز نبوده ای

و من هرگز به نبودن تو

بودن را چنین حقیر نینگاشته ام

با سر انگشت

لبهایم را ببوس

بگذار

بین پرستش و عشق بازی

آونگ شوم

در خاطره ی بشر

چون زنگ کلیسا

بر بلندای هستی

 

من به گریه التماس میکنم

یا گریه به من؟

و تو انگار کن

از آغاز بوده ای

مثل خدا

و مرا آفریده ای

مثل نگاهت

و خنده هایت

                     

                         "عباس معروفی"

 

 

ps:

باد می آید این روزها

نامت را بلند صدا میزنم

میشنوی

میدانم

 

باد میپیچد اینجا

دور تن من

ریه هایم پر از "تو" میشوند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
"آدمها دوست داشتن را تجربه میکنند،در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور میشوند.
همین سکوت و آرامش است که آنها را با روحشان مانوس میکند.
اگر با روح خود انس بگیری عشق دیگر یک رابطه نیست،
بلکه سایه ایست که تو را همه جا همراهی میکند.
عشق به کسی یا چیزی محدود نمیشود."
ببین دخترک همه ی حرفهایت درست اما قبول کن یک وقتهایی برُ میخوری لای 
تناقض های مسخره...
مثلا تو گیر کرده ای در نقش آدمی که باید فلان جور رفتار کند چون دختر فلانی
است و لابد چون ظاهرش ایجاب میکند  اینجوری حرف نزند یا آن طور نخندد یا ...
این تناقض ها بعضی وقتها زیادی آدم را مچاله میکنند راستش.
نه می خواهی رولته باشی و قید ها را بشکنی و اصولا لزومی هم نمیبینی به
تغییر بعضی صورت مساله ها و نه میخواهی هی اداهای بی خودی در بیاوری،
آنقدر که یادت برود چهره ات را در آیینه.
واقعیت این است که تو به زعم بعضی ها عجیب الخلقه و به باور خودت خیلی
معمولی هستی که اساسا تو ماهیت آدم ها را،نور میبینی با طیف های مختلف
و زندگی را و اتفاقاتش را منشوری برای واپاشی این نور پیوسته...
حالا این که اتفاقا آن اتفاق کذایی کدام وجه تو را نشان بدهد خوب چیزی است نه
مربوط به زاویه ی قرار گرفتن زندگی سر راه تو و نه اصلا مرتبط به ماهیت وجودی ات
این فقط مربوط به ان است که دیگری کدام طیف و وجه تو را میبیند در بطن ماجرا.
اصلا به گمان من همین حرف شاملو که "عیب کار اینجاست که من آنچه هستم را
یک وقتهایی با آنچه باید باشم اشتباه میکنم،خیال میکنم آنچه باید باشم هستم
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم" قطعه ی گمشده ی پازل خیلی هاست...
من فکر میکنم ما بعضی هامان داریم توی همین لابیرنت غلط در غلط دست و پا
میزنیم و هی میخواهیم انکار کنیم خیلی چیزها را.
مثلا یکیش این که،دل میبندیم خیلی زود به کسانی که خیلی ها نمیفهمند
بایستگی دوست داشتنشان را و به قول خودت این "دوست داشتن میتواند جوری
برود در عمق جان انسان که احساس کنی چنان واضح است که نیازی به اثباتش
نداری.جوری که انگار اوست که تو را دارد اثبات میکند و نه تو او را"
آن وقت فکر کن از یک طرف تو اینهمه حل شدی در دوست داشتن و از آن طرف هی
به خاطر آن نقشهای دست و پا گیر باید مثلا همرنگ جماعت شوی و به روی خودت
نیاوری که مثلا دوست داری تند تند حال فلانی را بپرسی و بگویی هوای دلت را
داری یا نه؟
چقدر این حرفت را دوست داشتم" ما آن گاه که زاده میشویم زود تر از سند تولدمان
حکم مرگمان را پیش کش میکنیم.رفتن چیزیست که گریز ندارد یا فعلا ندارد.این
شانس را داریم که در خاطرمان عکس عزیزانمان را برای همیشه تثبیت کنیم و هر جا
که خواستیم به خاطرشان بیاوریم."
من هم گمان میکنم آدم دلش میخواهد از همان صبحی که بیدار میشود هی بخندد
هی به همه سلام کند و هی به یادشان بیاورد که این شمارش معکوسی که از
بدو تولد آغاز میشود برای مردن و رفتن را باید جدی گرفت و فرصت هر روز دارد کمتر
میشود و مجال کوتاه تر برای عشق ورزی و دوست داشتن هم و آن سنگهای سفید
و سیاه قبرستان هیچکدامشان بلد نیستند مهربانی را و دلتنگی را و عشق را به
اجسام سرد خاموش آن زیر یاد آوری کنند...
آدم ها تا زنده اند باید به هم بگویند دوستت دارم..
وگرنه وقت رفتن و بعد رفتن گیرم هی بنشینند سر خاک،هی سنگ را ببوسند هی
خاک بگیرند از صورتش...چه تفاوتی؟تا هستی و هستند بگو دوستت دارم ...
ببوسشان...و اشک هاشان را بگیر از چهره های خسته و در مانده شان که مجال
بسیار کوتاه است و تکرار در کار  نیست....
خلاصه اش اینکه من باورم این است که تا آن جا که میتوانم حرف ناگفته نگذارم
توی دلم برای زمزمه ی بعد رفتن...چه رفتن های گذرا و چه ابدی...
شاید برای همین است که هی ری به ری میروم و به خیلی ها هی میگویم
دوستت دارم...هی قربان صدقه ی خیلی ها میروم هی میبوسم صورتشان را
هی...
فقط ایراد قضیه دو تاست:یکی این که بعضی ها چهره در هم میکشند که دختر
فلانی را چه به این سبکسری ها،بعضی دیگر هم ترس برشان میدارد خیال میکنند
الان است که گیر بیفتند توی دام و دیگر پایشان آزاد نباشد برای رفتن...
آن اولی ها را که بی خیالشان شده ام،روزهاست
اما این دومی ها هی ذهنم را پر میکنند،هی مینشینم تحلیلشان میکنم
هی میگردم دنبال جواب،هی نمیفهممشان
راستش را بخواهی این روزها دلم میخواهد بروم بالای کوه
رو کنم به آدمها
داد بزنم
به کجا چنین شتابان؟؟؟
 
 
ps:
۱.خیلی به هم ریخته شد،میدونم.اما تصحیحش نمیکنم
لابلای این حرفهای بی سر وته،شیطنت های امشب تو
سرک میکشند مدام
خنده ام میگیرد
به پهنای صورت...
 
۲.خوب اینم میذارم اینجا دیگه گلکم
"میگن که یه روز جیرجیرک به خرس میگه :
دوست دارم
خرس میگه الان وقت خوابمه
خرس به خواب زمستونیش میره و نمیدونه عمر جیرجیرک فقط سه روزه...
حکایت ما هم ، حکایت خرس و جیرجیرک_ ، شانس بیاریم نقش جیرجیرک
رو بازی کنیم ، وگرنه این خوابهای زمستونی اونقدر این روزها کش اومدن تو
نفس کشیدنهامون که دیگه باور جیرجیرکهای قصه مون شده که ، دوست که
داشته باشی بعدش یه خواب طولانی_ و بعدش پیر میشی از بس که میمیری..."
 
۳.الهام حرف هایی رو نوشته که جای گفتنشون خیلی خالی بود تا به حال
مرسی دختره،مرسی به خاطر بودنت اصلا...
دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386

چقدر دوست داشتم این پستتو الهام
چقدر حرفات شبیه حرفامه و ترسهات و نگرانی هات

چقدر من هم فکر میکنم

"چه خوبه که ما کوتوله های فاشیست قدرت

دستمون نیست"

چقدر منم فکر میکنم به اینکه چه جوریاس که جماعت

انسان ماب برای مردن دلفینها اینهمه اشک ریختند،

چه جوریاس که یه کسی که "آدم" با چاقو سلاخی کرده

تو شونزده سالگیش یعنی اینقدر خشونت تو وجودش بوده

که تونسته آدم بکشه تو بچگیش حالا که تو 22 سالگیش

به غلط یا به درست کار ندارم،اما قراره مجازات عمل ضد

انسانیشو ببینه  ملت هی میشینن پتیشن امضا میکنن،

زار میزنن، میدوئن،همو خبر میکنن،که آی مردم دامن بشریت

و بشر دوستی داره به ننگ کشتن یه "جانی" آلوده میشه

اما حالا که کرور کرور آدم اونم بچه ها،بچه های بی گناه،

بچه هایی که هنوز نمیدونن عرب با عجم با اسراییلی با امریکایی

با فلان با بهمان چه تفاوتی داره، کشته میشن عموم حضرات 

لباشون انگاری دوخته شده به هم که یعنی به ما چه

تازه یه لبخند موذیانه هم رو لب بعضیاس که یعنی به درک...

عرب باید بمیره…

من هی این وجور وقتا یاد اون دیالوگ بازمانده ی سیف الله داد

میفتم اونجا که دختر،پسره رو تو ایستگاه گرفتن و اسراییلیه داد

میزد این "عربه،مسلمانه،تروریسته"

ما قطعا خیلی متمدن شدیم که عرب و مسلمان و تروریسم رو

مترادف هم میدونیم

میدونی الهام من روزهاست به طرز وحشتناکی متواریم از جماعت

متحجر روشنفکر ماب ایرانی…از جماعتی که تمدن رو،آزادی رو،

دموکراسی رو،حقوق بشر رو توی مرگ اون بچه ی فلسطینی

میدونن که خونه ش،زادگاه پدریش،وطنش مصادره شده به نفع

آژانس تروریست یهود

من خیلی روزه فقط فرار میکنم از جماعتی که نمیدونم چطور

سرشونو میگیرن بالا گلو صاف میکنن و مانیفست صادر میکنن

اندر مصائب حقوق بشر

ما خیلی روزه خطو گم کردیم الهام

ما خیلی روزه نه"سینه ی رگ کرده ی اون مادر فلسطینی"

رو میبینیم نه حتی"نگاه خشک شده به جاده ی مادر اسراییلی

رو برای برگشتن پسرش"

ما خیلی روزه روحمونو به شیطان فروختیم الهام

ما جماعت "کوتوله ی نژاد پرست فاشیست"

گوش کن…قهقهه ی شیطانه که همه جا رو پر کرده

سر مسته،سرمست از آدمیت قی شده ی ما

سر مست از تعفن جسدهای شوم و دروغها

و ژستهای احمقانه مون در ژانر بشر دوستی

ما خیلی روزه روحمون رو به شیطان فروختیم

در ازای هیچ….

یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386

"سکوت آغاز ناتوانی من است

در سرودن نام تو،

هر بار که رد می شوی..."

شنبه 11 اسفند ماه سال 1386

حالا مینشینم رو به شمال
با مداد قرمزم هم نشد خیال آسوده دار نیاز جان
با همین سر انگشت زخمی برایش نامه میدهم

دعا نمی نویسم آن تو

من دعا نویسی بلد نبودم هیچوقت

گره از هیچ بختی هم باز نمیکنم که

"بختت را بسته اند لابد وگرنه کی فکرش را میکرد"

تخم مرغ هم نمیشکنم که فلانی چشممان کرد حتما

سفره ی حضرت فلانی هم گمان نکنم جواب بدهد

وقتی شکم شکم گرسنگی،

بچه های کمی آن طرف تر هر شب سر میکشند

و آدمیت قی میکنند توی صورتمان

من دعا نمی نویسم نیازم

فقط مینویسم دلتنگ هستیم

همه ی مان

-----

من

نیاز

نعیمه

الهام

آذر

اکرم

لی لی

و خیلی های دیگر

باید بروم
بنشینم رو به شمال
با همین سر انگشت زخمی
برایش رج بزنم نامه ام را

باید بروم

بنشینم رو به شمال

 

باد هم بیاید کاش

باد هم بیاید کاش...

جمعه 10 اسفند ماه سال 1386

" دیروز هم کسی پیدا نشد که ما را به فردا ببرد

و ما هنوز هم

فردا را بر تقویم رومیزی مان ورق می زنیم  ... "

جمعه 10 اسفند ماه سال 1386

آدمها دارند به طرز ترسناکی برایم خلاصه میشوند

در قالب فونتهای یاهو

با بوسه هایی که طعم صورتک های ناقص الکن میدهند

دارم کم کم فراموش میکنم 

گرمی آن دو دست مهربان را دور شانه هام...

 

ps:

...

 

 

 

1 2 >>