قصر قورباغه ها

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 19 بهمن ماه سال 1386

با این همه کم‌کمَک، روز از پی روز، بهار پشت زمستان و پاییز پشت تابستان،

ریزه‌ریزه و خرده‌خرده گذشت و رفت،‌تمام شد، رفت پایین،

منظورم این است که از غم و غصه‌ی آدم همیشه یک خرده،

یک وزنه‌ای به قول معروف، ته دل باقی می‌ماند.

اما می‌رود آن پایین‌ها.
"مادام بوواری"

 

آن پایینها یعنی خیلی عمیق...
و هر چیزی که عمیق باشد یک وقتی عود میکند

و شاید مثل گدازه های آتشفشان یک روزی بریزد بیرون،همه چیز را بسوزاند
کاش وزنه نمیشد هیچ چیز
آن پایینها یعنی مثلا مثل مرده ای که به پایش سنگ ببندند و بیندازندش توی آب،

تا برود و جنازه ی باد کرده ی بد شکلش بالا نیاید
گندش وقتی در می آید ئه سرین جان که این جنازه ها هی زیاد شوند

آب پر شود از مرده های سنگ بسته ی باقی مانده از گذر روز از پی روز،

بهار از پی زمستان،پاییز پشت تابستان
یکی دو تا بود اگر،غمی نبود هیچ کس را

مرده باید نباشد

دفن شود تا گندش بر ندارد همه جا را
اما زیاد که بشوند این جنازه های متعفن،آب هم بالا میاوردشان

گیرم آدم همه اش آب زیاد میخورد که هی بالا نیاورد هر روز خودش را...

 

ps:

چشم بر در

دیده بر ره

 

قولمان هم باشد...

پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386

گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست

خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور باشی از کله ی سحر یامفت بگیو یامفت بشنُویو
آخر سر انقدر سر به سرت بذارن
تا سر بذاری به خیابونا

ای......... هـــی
دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم...

                                                              "حسین پناهی"

 

ps:

والس آروم...
لای این همه سکوت ، لای این همه سکوت...

دختر خاکستری...

دختر خاکستری...

دختر خاکستری...

خ/و/ا/ب/م/ن/م/ی/ب/ر/ه

-----

 

بقول آذین

این‌روزها چی را می‌شود سرچ کنی و برسی به من؟

این روزها،میان این همه‌ی همه آدم، این همه راه، این همه کوه و دریا،

چی را سرچ کنم، که برسم به تو.

اینکه اصلا کاش می‌شد، کاش می‌شد وقتی حس می‌کنی

میان جمعیت گم می‌شوم، وقتی دلم هری می‌ریزد که گم‌ات کرده‌ام،

که آدم‌هام کجا هستند پس، که دور و برم این همه نیستند،

سرچ می‌کردم کلمه‌ی مشترکم، اسم رمزمان را و می‌رسیدم به تو.

گیرم که توی صفحه‌ی صدهزارم موتور جستجو...

 

------

شانه ات کجاست برای...

راه بیفتم تا یکی مانده به آخر دنیا؟

با همین دو پای آبله زده؟
از گرد راه نرسیده...
قصه ی باران را کجا برایم میخوانی؟

قرارمان نمیدانم آن کجای فراموشی؟
همین؟

------

مهربانی یک جسم زنده...

خ/و/ا/ب/م/ن/م/ی/ب/ر/ه

 

 

 

چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386

 

 under construction

                                                                      

                                                 وریا

 

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386

احمد بورقانی برایم یعنی

مردی آرام که میخندید

هیجان شانزده سالگی

روزنامه هایی که نفس می کشیدند

مردمانی که جان داشتند

هوایی که هنوز بوی تعفنش همه جا را بر نداشته بود

بقول فرجام

"احمد بورقانی همان مردی بود که خاتمی شعارش را می داد،

مهاجرانی ادایش را در می آورد،

و ما نسل قانع بی حماسه منتظرش بودیم."

حالا احمد بورقانی مرده

مثل شانزده سالگی من

و روزنامه ها و هوا و آدمها

حالا احمد بورقانی دیگر نمیخندد...

 

ps:

۱.مطلب فرجام را حتما بخوانید

۲.خوب دوستم
من که ازت نشونی ندارم.این قضیه کپی رایتم نفهمیدم.

من هر چی بنویسم از کسی صاف مث بچه ادمی زاد لینک میدم بهش...

تازه تا حالا واسه ات دو تا هم پی نوشت دادم!!!کانتر میندازیما انگاری!!!!
بهرحال مایه افتخار است حضور مبارک قبله ی عالم در قصر خراب شده ی ما!!!

 

 

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386

 بابا لنگ دراز عزیزم

میدونی دیگه اومدنتو حس میکنم

و وقتش که میاد میدونم اومدی؟

باور میکنی؟

ببین چه ساده مینویسم دیگه برات

جودی کوچولو سرش درد میکنه خیلی

و از دیشب تا حالا هی بی خودی به سرش میزنه

بلاگشو دیلت کنه...

جودی کوچولو خودش هم نمیدونه چه مرگشه

جودی کوچولو دیگه بلد نیست خودشو لوس کنه

حالش گمونم واقعا خوب نیست بابا

واقعا خوب نیست

و لطفا براش ننویس که تو همیشه ی آزگار حالت خوب نیست...

ببخش بابا که حرفم نمیاد

همین

امضا:جودی کوچولوی غمگین

 

ps:بابای عزیز

سعی میکنم اما

اگه زیر قولم بزنم بعد غصه میخوری؟

 

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386

احمد بورقانی برایم یعنی

مردی آرام که میخندید

هیجان شانزده سالگی

روزنامه هایی که نفس می کشیدند

مردمانی که جان داشتند

هوایی که هنوز بوی تعفنش همه جا را بر نداشته بود

بقول فرجام

"احمد بورقانی همان مردی بود که خاتمی شعارش را می داد،

مهاجرانی ادایش را در می آورد،

و ما نسل قانع بی حماسه منتظرش بودیم."

حالا احمد بورقانی مرده

مثل شانزده سالگی من

و روزنامه ها و هوا و آدمها

حالا احمد بورقانی دیگر نمیخندد...

 

ps:

مطلب فرجام را حتما بخوانید

 

 

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386
لیلا؛
مگه نگفته بودی
"دستکشهاتو تو دستم می گیرم.
یواش یواش نازشون می کنم
که خاطره ی دستات پاک نشه...
انگشتای دستکشات نصفن؛
یه نفر بقیشونو قیچی کرده...
چه طور دلش اومده؟!
چه طور...؟
دستکشات بوی دستاتو نمی ده؛
بوی برف می ده
بوی ماه می ده
بوی یه غصه ی کوچولو که شبیه خوابای بچه گیه...
دستکشاتو ناز می کنم.
آرزو می کنم یه روز دستاتو گرم کنن؛
چون می دونم الان این کار ازشون بر نمی یاد.
ولی یه روز...
یه روز برفی...
اونا رو دستت می کنی
بعد با هم می زنیم بیرون
روی یخای قدیمی
یه آدم برفی درست می کنیم
که لباش پر خنده ست
چشماش پر گریه!"
لیلا دعوا نکنی باهام...
باور کن تقصیر انگشتای نصفه است
و هوای یخ زده...
لیلا کجایی تو؟
 
 
ps:
حوصله ات تمام شد بابا؟
سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386
لیلا؛
مگه نگفته بودی
"دستکشهاتو تو دستم می گیرم.
یواش یواش نازشون می کنم
که خاطره ی دستات پاک نشه...
انگشتای دستکشات نصفن؛
یه نفر بقیشونو قیچی کرده...
چه طور دلش اومده؟!
چه طور...؟
دستکشات بوی دستاتو نمی ده؛
بوی برف می ده
بوی ماه می ده
بوی یه غصه ی کوچولو که شبیه خوابای بچه گیه...
دستکشاتو ناز می کنم.
آرزو می کنم یه روز دستاتو گرم کنن؛
چون می دونم الان این کار ازشون بر نمی یاد.
ولی یه روز...
یه روز برفی...
اونا رو دستت می کنی
بعد با هم می زنیم بیرون
روی یخای قدیمی
یه آدم برفی درست می کنیم
که لباش پر خنده ست
چشماش پر گریه!"
لیلا
دعوا نکنی باهام...
باور کن تقصیر انگشتای نصفه است
و هوای یخ زده...
لیلا کجایی تو؟
 
 
ps:
حوصله ات تمام شد؟
سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386

آدم ترسهایش را گره میزند
لای روسریش
از دیروز به امروز و از امروز به فردا میرود
و ژست میگیرد
که یعنی شجاع است
و بزرگ است
و حالش خوب است
و فقط رنگش پریده از کم خونی
و چشمهاش قرمز است از آلرژی
و صداش گرفته از زکام

آدم چه غلطها که نمیکند هر روز...

 

ps:

ایراد از صحنه است

یا نقش ها

یا تماشا گر ها؟

خسته ام،خسته

به قول آذین؛

دلم می‌خواهد چشم‌ها را ببندم. بخوابم.

به اندازه‌ی هزار سال بخوابم.

به قول خودت؛

نمیبینی دلم تنــــــــــــــــــــــــــــــگه؟

...

آبستن درد

ویار خاک

همین!

دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386

اصلن گیرم قبول که "عشق همیشه در مراجعه است" بعد هیچ فکرش‌رو کردین

که در صورت تحقق این امر دقیقا باید چه غلطی کنیم جمیعا؟
فقط فکرش‌رو کن که اگه قرار بود رجعتی دوباره و عاشقانه داشته باشی

به همه‌ی اون آدمهایی که یه‌دوره‌ای به هرحال عاشقشون بودی،

یا حتی از اون فاجعه‌تر!

همه‌ی اون آدمایی که یه زمانی عاشقت بودن...

                                                                         ئه سرین 

 

مسأله مراجعه در عشق کمی پیچیده تر از این است که می گویی..

ببین بحث پرونده های باز است

و بازگشت آن بخشهایی که هنوز در تو قوام نیامده اند..

آدمها در این پروسه نقش ندارند ما تنهاییم آنجا

                                                                             نیاز

دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386

"مردان زمستانی "

آدم های بزرگی هستند حتما
و مهربانند
و دوستشان داریم ما،
گیرم رنگ لباسشان
با این موشهای موذی
که پرسه میزنند توی خیابانها
و حقارتشان را
در الگانس های سبز

و اتهام های دروغ
و حرفهای بی سر وته

پنهان میکنند

و می جوند آدمیت را

و قرقره میکنند آرامش را
و نا امن میکنند
خیابان را
آنقدر که وقتی میبینیشان
خودت را دزد فرض میکنی
و فاحشه
و اولین پیکان قرمز را
که راننده اش زیاد شبیه سعید حناییست
سوار میشوی
تا دور شوی از نگاه حریصشان،
یکی باشد...

 

ps:

دستخط ظریف تو بود

لرزان

مبهم

آرام

با جریان متصل مهر...

اما IP؟

دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386

روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد.

انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند.

همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند.

اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست...

تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی.

اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی.

من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی،

چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است.

عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی....

***

و آنک قصه آغاز شد...

 

ps:

نه تو حرف میزنی
و نه من
ولی ترانه ی دستهامان یکی است

و چشمهامان هرگز بیگانه نبوده اند باهم
گیرم خانه ی تو یکی مانده به اخر دنیا باشد
و خانه ی من پشت دریاها
گیرم فقط آسمانمان یکی باشد اصلا...

یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386

سین من شین بزند

سر انگشتان تو یخ زده باشد روی پرده های ساز

آسمان عبوس باشد و دلتنگ

باران هم چرک و خفه،

این همه آواز نخوانده

و شعر نگفته را

در کدام آیینه ی بی تصویر

هاشور بزنیم آخر؟

 

ps:

زخمه ی تار زخمی تو

و حنجره ی صامت من...

 

یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386

Why do we sit around and
Break each other's hearts tonight
Why do we dance around
The issues 'till the morning light
When we sit and talk
And tear each other's lives apart
You were the one to tell me go

But you were the one for me
And now you're going through the door
When you take that step
I love you baby more and more
We need to laugh and sing and cry
And warm each other's hearts tonight
Having fun of everything
And loving all of mother god

Tearing us
You're tearing us
You're breaking us
You're breaking us
You're carrying us
Carrying us
You're saving us
You're saving us

You're tearing us
You're tearing us
You're breaking us
Breaking us
You're killing us
Killing us
You're saving us

Why do we sit around and
break each other's hearts tonight
Why do we dance around
the issues 'till the morning light
When we sit and talk
and tear each other's lives apart
You were the one to tell me go

But you were the one for me
And now you're going through the door
When you take that step
I love you baby more and more
We need to laugh and sing and cry
and warm each other's hearts tonight
Having fun of everything
and loving all of mother god

جمعه 12 بهمن ماه سال 1386
لیوان که خالی شد فکر کرد
چه جمله ی احمقانه ای
"به نیمه ی پر لیوان باید فکر کرد"
نیمه ی پر یا خالی چه اهمیتی داره
وقتی لیوان همیشه "نیمه" پر میشه
و "دو نیم"داره...


ps:
بابا لنگ دراز عزیز
لیوانهای لعنتی رنگارنگ...
ایراد قضیه توی باور بلور های خوشرنگشون بود
که مدام
دعوتمون میکردن به تکه تکه شدن
برای واپاشی بیشتر نور لابد...
بیایید باهم آواز بخونیم
زیر همین بارون تند
پشت همین پنجره های مات
زیر همین آسمون دلتنگ
که فصل مشترک قصه ی ماست
-گل گلدون من/شکسته در باد...-
***
باد ما را با خود خواهد برد...
<< 1 2 3 4 >>