قصر قورباغه ها

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 دی ماه سال 1386

برای تو گریه کنم "عمو" جان؟
برای دستهایت ؟

زمین هنوز سر بلند نکرده است از خجلت و درد...
برای چشمهایت؟

خورشید از آن روز که تو را ندید داغ بر دل مانده

دیگر ندرخشید چونان که باید...
برای لبهایت؟

فرات را نایی نمانده از فرط شرم دیگر...
من تاب روضه ات را ندارم عمو...
دیده ای که؟
به اسمت که میرسند
بلند میشوم از مجلس
تلو تلو خوران میروم بیرون...
"عمو" تاب روضه ات را ندارم
دیده ای که...

 

"رقیه" تشنه بود "عمو جان"؟

درست
"علی اصغر" تشنه تر؟

قبول...
برادر تاب دیدن رباب نداشت؟
من که حرفی ندارم "عمو"...

اما دلت برای "ما" نمیسوزد؟
برای تنهایی مان
حقارتمان
بد بختی مان...
دلت برای اینهمه بی کسی مان آتش نمیگیرد "عمو"؟
لبهای ترک ترک مان را نگاه کن
و پای آبله زده مان را
و دستهامان را کی هی "گمشان" میکنیم...

دلت برایمان بسوزد "عمو"...

 

هی نام "تو" را میخوانیم...

و برای دستهای "تو" گریه میکنیم

و یادمان میرود

آنهمه دست را

که خالی اند

و هیچ ندارند

و "او" نیست که گرمشان کند

و یادمان میرود

آنهمه لب را

که تشنه اند

و "نیست" پیشمان

با مشک "تو" بر دوش

 

ما برای خودمان گریه میکنیم عمو جان...

برای خفه شدنمان در روز مرگی

برای غرق شدنمان در لجن

تا گلو...

آن "گلو" را که بریدند

شریان "نور" بود

و جریان "آزادی"...

"رقیه" نبود که در خاک تفدیده میدوید

پا برهنه

زخمی..

"من و ما" بودیم،

که حیران ماندیم

و سر گردان...

 

"ما" را به اسارت بردند

نه "زینب" را...

که "آزادگی" را سر بریدند

در آن گودال...

"نجابت" را که نیزه زدند

در آن قتلگاه،

"شرافت" را که عریان و چاک چاک

زیر پا له میکردند ،

"ما" زاده میشدیم

بی سر

با دامان آلوده،

داغ بردگی بر پیشانی...

 

ما را ندیدی "عمو" جان؟

لای این قرنهای سیاه

چگونه مضطر و بی قرار

هی بادیه بادیه میدویم،

وادی وادی هروله میکنیم،

برای جرعه ای آب؟

فرات قهرش آمد از آن روز که تو رفتی "عمو" جان...

 

برای تو گریه کنیم "عمو" جان؟

یا برای کودکان بی گهواره مان

و دخترکان ۳ ساله ی بی قرارمان

در این زمهریر بی کسی؟

 

دلت برایمان نمیسوزد "عمو"؟

 

تفاله های "آدمیت" است

که هی بیشتر جویده میشود،

میبینی؟

 

من تاب روضه ات را ندارم...
من فقط یک شب
میان اینهمه شب
جرات میکنم نامت را اینگونه صدا زنم:
"عمی عباس"
"عمی عباس"...

مثل خودت
وقتی دلت آتش گرفت
و صدا زدی
"ادرک اخاک"...

من تاب روضه ات را ندارم "عمو"
فقط دلم شراره میکشد
میدانی که...
خیمه های "ما"ست که هر روز بیشتر شعله میکشد

 

حرمت "نام" توست

که تازیانه میخورد...

 

سور عزای تو

را میخورند کفتار ها

عربده میکشند

مست میکنند

و از چشم خمار تو میگویند...

و میدرند

گلوی اینهمه علی اصغر را

با تیرهای سه شعله ی"جهل"

 

نگاه کن که چگونه

تاریخ شرمش میاید از

"امروز ما"

 

دیوار هامان

روز هاست سیاه پوش فلاکت ما

ناله میکنند...

 

برکت از زمین هامان رفته،

خاک از تعفن جنازه هامان،بالا میاورد...

آسمان لعنمان کرده...

 

دلت برای بی کسی مان نمیسوزد "عمو"؟

 

"کربلا" مایه نان شده این روزها

گوشواره های "رقیه"است که به تاراج میرود هر روز

 

نگاه کن که چگونه

تاریخ شرمش می آید از

"امروز ما"

 

حالمان بد است

حالمان خیلی بد است

دلت برای بی کسیمان بسوزد عمو

العطشمان را میشنوی؟

ادرکنا

"عمی عباس"

ادرکنا...

 

جمعه 28 دی ماه سال 1386

 

الناسُ عَبیدُ الدُّنیا

 

والدّین لَعقٌ عَلی اَلسنَتِهِم

 

 یَحوطونَهُ مادَرَت مَعایِشُهُم

 

فَاذا مُحِصُّوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانون

 

 

مردم برده دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان است،

حمایت و پشتیبانیشان از دین تا آنجاست که زندگی آنها در رفاه است

و آنگاه که در امتحان قرارمی گیرند، دینداران اندک خواهند بود!

پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386

از دیشب همه اش با خودم تکرار میکنم:

"این جا اسمش دنیاست و دنیا از روز اول جای امنی نبود"

                                                                                     "آذر"

 

ps:

خیلی هاتان ونگوک برادر من است "آذر" عزیز را میخوانید،میدانم.

این را برای آنهایی میگویم که نمیشناسندش.

حتما پست آخرش را بخوانید،حتما.

فقط خدا کند برای شما هم فیلتر نباشد. 

راستی فلانی جان؛

مگر حرف دیگری هم میشود گفت اصلا؟

"باشد قبول..."

چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386

امشب از کجای این قصه شروع کنم آخر ماما جان؟

کدام دشت،کدام کوه،

کجای این شب تیره پناهم میدهند امشب؟

برای همه نوشتم جز تو...

برای همه خندیدم مگر تو.

و تنها خستگی هایم را و دلمردگی ها و بی حوصلگیهایم را

برایت هر شب به خانه آوردم

و حتی مجالت ندادم از شادیهای کوچکت بگویی،

دردهایت که پیشکش...

تو لابلای اینهمه سال سیاه،اندوه پیمانه کردی هی

و به سرسلامتی یک مشت بچه ی کور سنگدلت

هی مست کردی بیشتر

تا ما هی کمتر بفهمیم دردهایت را

و هی قایمشان کردی و هی گره زدیشان بیشتر

لای آنهمه مهربانیت و صبوری شگرفت

تا ما،ما احمقهای پر مدعا که هر کداممان

گاندی و بودا و نابغه و فرشته و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگر بودیم

برای دیگران و فقط دیگران،

مبادا یک لحظه،تنها یک لحظه دل وامانده مان

-که انگار مخزن الاسرار بود همه ی عالم را جز تو،-

نگران شود برای تو !

دردهایم برایت بود فقط و تلخی ام

و گلایه هم نکردی و نگفتی و نگفتی و...

بهانه نمیکنم بخدا

که جایی نمانده برای تبرئه،

اما راستش،من لعنتی کور نبودم

که کاش بودم...

خیال میکنی نمیدیدم دردهایت را؟

آخ ماما جان که دخترک احمقت

اگر ذره ای از آن هوش سرشار تو را به ودیعه گرفته باشد

دیگر ندیدنی در کار نخواهد بود...

دیگران را نمیدانم،اما من میدیدم و هیچ نمیکردم...

که گیج شده بودم اصلاو منگ هر روز منگ تر و گنگ تر.

و هی لکنت زبانم بیشتر میشد در حرف زدن با تو.

میدانی عزیز دلم،

اینجا را هیچکس بلد نیست

و من یکوقت هایی اینجا خودم میشوم بی نقاب.

بگذار اعتراف کنم برای تو که اینجا را نمیخوانی

که تا چه حد بازی کردن بلد نبودم برای تو.

من که تمام روزم را برای دیگران نقش بازی میکنم 

-تا آشفتگیهای بی شمارم را از نگاههای نا آشنایشان پنهان کنم،

اگر بدانی که تا چه حد نابازیگر میشدم پیش چشمان آشنای تو-

و تو هیچوقت به من یاد ندادی که با ترسهایم چه کنم...

و من ماما جان همیشه پر بودم از اضطراب و دلتنگی...

و بلد نبودم

با دلم که هر روز نغمه ی غم انگیز نگاهت را عریان تر میشنید

چگونه تا کنم.

آنوقت صورتم میشد پر از اخم،

و میرفتم کز میکردم گوشه ی اتاقم و سکوت میکردم هی

و منتظر میماندم که شاید مثلا اتفاقی بیفتد و...

و هر روز بیشتر و بیشتر از ان همه تحمل شگفت زده می شدم...

اینکه تو زیر بار این زندگی بودی و خم به ابرویت نمی آوردی

و گلایه هم نمیکردی حتی!

و تو همیشه،نگران فردای ما بودی و من هم...

من هر روز منتظر فرو پاشیدنت بودم از هم،

و درک نمیکردم چگونه است که اینچنین،

دردهای بی شمارت را با خودت هر روز به فردا می آوری

و دم نمی آوری

و تازه لبهایت همیشه میخندند،

گو آنکه چشمهایت هیچوقت دروغ نگفتند به ما،

ما نادیده گرفتیمشان که آسوده تر بر سرت آوار شویم...

ماما جان.

عزیزم گلم خوبم قشنگم...

مگر چقدر می توانستی صبور باشی و هیچ نگویی...

همیشه می گفتم به تو ،

که من و ما هیچ چیز جز اندوه به تو نداده ایم...

ما همه بزرگ شده ایم ...

 کسی دیگر به فکر تو نیست 

و تو هیچ نمیگفتی

فقط از ما تقاضای اندکی حوصله ی بیشتر میکردی

در برابر تلخی های روزگار.

و ما تنها و تنها از تو به عنوان شگفتی یاد میکردیم،

همین...

و دیگر همه اش سنگینی بودیم روی خستگی هایت...

انیس بی حوصلگی ها و دلتنگی های من!

این نامه همه اش به خط گریه نوشته شد

اما دلم هنوز ...

لعنت به من که فردا هم نخواهم توانست به تو بگویم

که این سالها

تا چه حد نگرانت بودم

و ترس فرو پاشیدنت از هم چگونه روحم را میجوید این سالها

و آن دخترک خسته ی کم حوصله،

تفاله ی آنهمه ترس بود و اضطراب و دغدغه...

میدانی؛ 

هیچوقت دلم نیامد،بخاطر آن لبخند زیبایت،

نغمه ی غم انگیز چشمهایت را وا گو کنم برای دیگران...

سهم دخترکت اینهمه سال از تمام خنده ها و شادمانی هایت،

چشمهای غم انگیزت بود،باور کن!

ماما جان...میبینی،

گناه من از همه بیشتر بود،که دیدم و دم نزدم...

اما بخدا مات شده بودم اصلا

 و درد جاری در چشمهایت

هزار بار سنگین تر بود از تاب دل دخترک بی تابت...

و خود خواه تر بودم از انکه اگر از غصه هایت نمیگیرم

لااقل اضافه شان نکنم ...

اینهمه سال اندوه فهمیدنم هم،

بار مضاعفی شده بود روی شانه های خسته ات،

که آخر تو اصلا مگر مجالمان میدادی برای کشیدن درد...

که ما به نوبت می آمدیم با درد هایمان

"و بار دردهایمان را در زخمهای قلب تو میتکاندیم"

و انگار "چراغ تنت میسوخت به درد و رنج."

ماما جان!

قبول کن هیچکداممان یاد نگرفتیم رنج کشیدن را.

قبول کن همیشه سینه ات سپر بود،

بلا گردان نازپرورده های بی معرفتت...

ماما جان اینهمه خودت را فدای یک آدم احمق کردی که چه؟

زیباییت آه آن زیبایی اساطیریت،

جوانیت،آرزوهایت،فردایت...

ماما جان؛ فردای روشنت را

که همه، کس و نا کس،

-آشنا و غریبه از ان با افسوس و حسرت یاد میکنند را-

فدای ما جماعت بی انصاف پر توقع پر مدعای نامهربان کردی که چه؟

و هیچ که به خدا

هیچ،هیچ،هیچ از ما نخواستی.

و من چگونه میتوانم فراموش کنم

تشکرهای پیاپیت را در ازای اندکی کمک به کار خانه

و تقاضا های مکررت را که؛

"مامانی بسه دیگه،تا همینجاش کافیه بذار بقیه اشو

خودم انجام میدم،شما برو به کارت برس"

و من مگر چقدر میتوانم کور باشم

که ندیده باشم چشمهای زیبای پر اشکت را امسال

-شب تولدت- وقتی ناباورانه کادوهایت را باز میکردی

و هی تکرار میکردی؛

"اخه الان وقت امتحانهای شماهاست،

مامانی چطور وقت کردی بری اینارو بگیری.من که بخدا راضی نبودم،

اونم تو روز به این سردی.."

و چند صفحه بنویسم،چند دفتر پر کنم،چند مثنوی بگویم

و زار بزنم من برای واگوی ذره ای از تو

آنهم بدون اندکی اغراق...

ماما جان،ماما جان،ماما جان...

حتی در این لحظه های پر تشویش،

که زندگی همه مان بند شده به جواب آن کلونوسکوپی لعنتی فردا،

و فقط هیچکدام به رویمان نمی آوریم

که در باورمان نمیگنجد خم شدنت

-درخت همیشه ایستای خانه-

در این دقایق آشفتگی و تعلیق هم

تکرار نام بلند و زیبای توست که اندکی آراممان میکند.

 

ماما جان،مامان خوبم،مامان گلم،مامان نازم... 

ببخش حقارتمان را که برای بزرگی چون تو هیچ نخواهیم یافت !

تنها

"نامت بلند و حضورت همیشگی باد در ثانیه ثانیه ی بودنمان"

کاش قدرت را بیشتر بدانیم...

 

پی نوشت:

اینها را خیلی روز پیشتر نوشته بودم...

ماما حالش بهتر شد،

که خدا رحمش آمد به حالمان...

 

ماما هنوز خم به ابرو نیاورده

و ما هنوز آوار میشویم،به تمام قد،روی شانه هاش...

ماما هنوز میخندد،

به پهنای صورت،

و تنها تقاضای اندکی حوصله میکند از ما

در برابر زندگی...

ماما امشب هم لبهایش لرزید و چشمهایش خیس بود؛

وقت باز کردن کادو ها،

و باز دوباره گفت:

"مامانی،آخه من که راضی نیستم،تو هوای به این سردی

با اینهمه برف..."

ماما هنوز هم خوب است...

-میخندد و گلایه نمیکند اصلا-

و من احمق بازهم اینها را نمی دهم که بخواند

ماما هنوز هم خوب است...

فقط موهایش سفید تر شده

و چروکهای زیر چشمش

اندکی بیشتر...

 

تولدت مبارک همه ی هستی فاطمه

تولدت مبارک بانوی آب و آیینه

تولدت مبارک "ماما"

 

ps:

کاش ردی...

بگذریم

قانعم به همین قدر داشتنت اما

تشنگی مفرط را که میدانی یعنی چه...

۲.

پذیرفتن...

چه حرفها میزنی عزیز

فاطمه روزهاست پذیرفته

همه چیز را...

که میفهمد

بو میکشد این رد دانه ی انار را حتی...

جا پای توست دیگر...

فاطمه فقط دلش گرفته بود

فقط دلش گرفته بود

فقط دلش...

تو خوب باش

من هم خوب میشوم بعدش

 

چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386

برای تو:

رد پا بذار از خودت

من نشونه میخوام

اینجا سرده،تاریکه...

من نشونی میخوام...

باشه؟

 

ps:

یک وقتهایی آدم ...

بگذریم...

من به همینقدر داشتنت هم قانعم...

گواهم همین چشمهای تار...

بو میکشم رد پای تورا...

گیرم فقط یک IP ساده

گیرم تا آخر دنیا...

فقط دلت بسوزد

دل ناگرانیم را تاب نیاور دیگر...

باورم شده آخر...

دیدی که...

باشد؟

قبول؟

سه شنبه 25 دی ماه سال 1386

تهران،۱۰ دی ماه ۴۳

 

نازی

ما بزرگ شده ایم و کارهای بزرگ در خور ماست

سنگ،انسان معمولی،گلدان...نه اینها مال بچه هاست.

وقتی بچه بودیم،نقاشی ما از اینها پر بود .حیف از نگاه ما که روی این چیزها

بنشیند.پس در پی سر مشق برویم.در پی Myth ها.مثلا سن فرانسوا آدم

بزرگی است و درست به کار ما میخورد.مگر ما از Giotto چه کم داریم؟

شور مذهبی،ایمان،عشق،معرفت...نه اینها لازم نیست.

در قرن آزادی بیان هستیم و حق داریم از همه چیز حرف بزنیم.قدیمی ها از

تجربه ی شخصی حرف میزدند.ما نباید بزنیم.نیازی نیست که طعم سرگردانی

را چشیده باشیم تا "یهودی سرگردان"را تصویر کنیم.

کافی است یک روز در اتاق خود نشسته باشیم و تصمیم بگیریم.آن وقت

میتوانیم دست به کار شویم.چه زمانه ی خوبی!یک زمانی بود آدمهایی

بودند خیال میکردندیک گنجشک برای تمام آسمان بس است.

چه آرزوی کوچکی داشتند.

آدم هایی پیدا میشدند که تمام عمر عاشق می ماندند.

چه حوصله ای.

خوشا به حال ما که با چند قدم از روی همه چیز رد میشویم.

بی آنکه دعایی خوانده باشیم،روی دیوار کلیسا نقاشی میکنیم.

به همان سبکباری که رفته ایم،از کلیسا بر میگردیم و یقین داریم که

برای مذهب نمره ی خوبی گرفته ایم.مثل زنبور عسل نه،مثل پروانه

روی تجربه ها بنشینیم و برخیزیم.تنهایی،مراقبه،خویشتن داری،شور

حال،عشق...از هرکدام اندکی بچشیم،

هیچ چیز نباید وقت زیادی از ما بگیرد.

لئوناردو بیکار بود که چند سال یک پرده را میساخت.فراانجلیکو بیچاره یک

عمر مذهبی داشت.برای ما چند روز کار مذهبی(آنهم بدون ایمان)کافیست.

چه عصر درخشانی.

مسافرت آسان شده است.هنر هم باید اسان شود.میگویند در قدیم دود

چراغ میخورده اند  و استخوان خورد میکرده اند.چه رسم عجیب و غریبی.

چه خوب شد که ما در این روزگار متولد شدیم.تازه ما فقط نقاش نیستیم.

پاسدار آداب و رسوم هم هستیم.اصل این است که روی سطح همگانی زندگی

باشیم.اما چون لحظه های ظریف هم باید داشت،پس باید نقاشی هم کرد،
پیانو هم زد.آواز هم خواند.سزان برای تشییع جنازه ی مادرش نرفت تا یک روز

از کارش عقب نماند.ما چون همیشه جلو هستیم،آسان دست از کار میکشیم.

سزان سیبها را تماشا میکرد.اما این روزها تماشای سیب رسم کهنه ای است.

هستند کسانی که ویتامین سیب را میبینند،زنده Abstraction .

تازه تماشای سیب وقت میخواهد و تماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار است.

پایه ی کارها بر هم چشمی است.

اگر برای تماشای سیب درنگ کنیم،همکار ها جایزه را خواهند برد.

پس برویم دیگ زود پز احساس بخریم و در زمان کوتاهی میز زندگی را با خوراک

های رنگارنگ بیاراییم...

                                                                               "سهراب"

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 24 دی ماه سال 1386

برف که اومد
با خودش گفت یه دو نقطه دی گنده میکشم رو دنیا و خلاص...
برف که بیشتر اومد،
دو نقطه دی گنده که گم شد
فهمید دیگه وقتشه:
باید عق زد
بالا آورد همه ی دنیا رو
رو اینهمه برف...

 

ps:

من تمام وقت آمدم اینجا،منتظرت ماندم،

نیامدی...

کاش آمدنت را با "جریان خون" ربطی نبود...

میبینی؟

باورم شده

نگرانت میشوم...

دوشنبه 24 دی ماه سال 1386

من، نیمه ام
نیمه،
نیمه ایشان

چرا که زن زاده شدم
بر قربانگاه سیاه پوشان

من دستیار شیطان ام

بهراس و بگریز از من
هرچند

در هر معبر تاریک
هر صدای پایی را
هزار دست و دل لرزیده باشم

هرچند

بارها از سایه خویش جهیده باشم

 
من ناموس ام

در قاموس ایشان

تا کاسته شوم
به پاسدار چند یاخته ی ناتمام

میراث تکامل نیافته اجداد بدوی

 

من تراژدی ِ غمبار ِ بودن ام

ورق بزن  مرا  و
گریه ام کنم به آرامی
مرور کن مرا و
زارم بزن به تمامی
 

          *****

 
آه  ای همزاد ِخاموشی!

بیارای خویش را
و دستمال سرخت را تکانی بده
چرا که تو

سمبل زیبایی انسان بوده ای

 

آه ای برباد ِفراموشی!

بغض اعصار را فریاد کن

و حدیثی تازه بیاور

چرا که تو

پیامبرِ زندگانی بوده ای

-حتی بی معجزه مادری -
در آن هنگامه

که هستی  به نیستی می نشیند 

 

                                                                      "همزاد ئه سرین"

 

 

 

ps:

قابل توجه دوستداران بانو ئه سرین؛

"ئه سرین" در قاموس کردی یعنی "اشک"

البته اینو خود "سرکار علیه" فرمودند

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386

دبیر محترم انجمن زنان اینجوری

خانم نعیمه دوستدار؛

ما حالمان خوب است

به قول ابراهیم گلستان؛این حرف ها را رها میکنیم

و به کارمان میرسیم

تا روزی همه ی مان "اتاقی از آن خود داشته باشیم"

و دیگر تنها نمانیم

و سردمان هم نشود هرگز

حال ما خوب است...

شما به کارتان برسید

هر چه باشد شما دبیر انجمنید

و باید هوای همه ی ما "زنان اینجوری" را داشته باشید

باید...

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386

حالم خوبه نعیمه جان

دیگه خوبم

تو هستی،الهام و ئه سرین هم هستن،نیره و لیلا و محدثه و رویا و پرستو

وآذر هم همینطور...

من تنها نیستم

من به خودم مسلط میشم

من خوبم

خوبم

خوبم

پریا راست میگفت:

"حامد باید بذاری درد مث چاقو اونقدر بره تو تنت تا کند بشه"

من حالم خوبه

باور کن

حالم دیگه از امروز خوبه

ببین خاله دیگه بهونه نداری واسه خوشبخت نشدن و پول دار نشدن

باید خوشبخت بشی و پولدار...

میفهمی که خاله جون؛

به خاطر همه ی زنان اینجوری؛

باید خوشبخت بشی و پولدار

باید...

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386

نیره؟

یعنی میگی میشه مرد؟
یعنی میگی اگه همینطوری پیش برم میمیرم؟

 

نیره ،

شیشه ها بسته ان
مه گرفتتشون
یخ زدن...
من نمیبینم پشتشونو
میفهمی؟
هیچی...

 

دیشب با دستام

هی خواستم چیز بنویسم رو شیشه ها؛
مث دختره تو جن گیر
وقتی روحه تسخیرش کرده بودو یادته؟
داشت خفه میشد...

نوشت:
help me

 

هیچوقت اون رد خونی رو سینه اش یادم نمیره...

 

منم خواستم رو شیشه بنویسم:
help me
ولی یخ زده بود
دستای منم همینطور...


"هر چی بوده تموم شده؟"
اصلا چی بوده؟
اصلا تو چی میدونی؟
اصلا کجا بودی اینهمه وقت؟
اصلا کی میدونه؟
اصلا کسی میدونه؟

 

من حالم خوبه...
خوب خوب...
نترسیا

 

دردم نمی یاد دیگه
نیگا:
هی میزننم

همه شون...
با لگد
با لگد
با لگد
من که دردم نمیاد...
من که حالم خوبه

 

این برف لعنتی...
همه جا رو سفید کرده که چی؟
که بگه هیچ اتفاقی نیفتاده؟
که بگه عوضی فکر کردیم؟
چیزی نبود،طرحی،رنگی

سایه چطور؟

 

تموم شد و رفت؟

 

نه خانی اومده؟
نه خانی رفته؟
غلط کرده...

سفیده همه جا؟

به درک ...

 

دروغگوی گنده
با اون پوره های سفید ترسوش...

اگه راست میگه
پس چرا من،

تا میخوام آدم برفی درست کنم؛
یه دست سفید،
به قول تو "پاک"؛
همه جا خون میاد؟

 

"آدم برفی"
"آدم برفــــــــــی"

"آدم برفــــــــــــــــــــــی"

 

غصه ام نشینه؟

گریه ام نیاد؟


من از خون میترسم
از برف بیشتر...

 

گولت زدن دختر جون،
-اون پوره های بزدل دروغ گو-
باورت نشه آ
همه اش خون میاد...

 

من دستامو قایم کردم زیرشون
"چالشون" کردم
میفهمی که؟

بعد خون اومد
از همه جا
از چشام بیشتر...


من حالم خوبه
من حالم خوبه
من حال لعنتیم خوبه...
هی لگدم میزنن،
هی لگدم میزنن،
به درک،
بذا بزنن
من که دردم نمی یاد دیگه...

 

فقط خون میاد
هی خون میاد

نیره؛

بلدی خون نیاد؟

 

یعنی میمیرم؟


من خاک میخوام
نه این پوره های بزدل دروغگو رو
من میخوام دستامو بکارم
و تنمو...
من خاک میخوام
بوشو دوست دارم...

نیره

بوی لعنتیشو دوست دارم ...

 

یعنی می میرم؟

 

"خاک پذیرنده
خاک مهربان
اشارتی است به سوی آرامش"

 

یعنی

 م

ی

م

ی

 ر

م

.

شنبه 22 دی ماه سال 1386

امتداد ریل ها قشنگترین بخش قضیه است...

کسی باشه یا نباشه،راه ادامه داره...
گمونم بهترین جا برای جدایی ایستگاه قطاره...

اون بخار و دود...اون صدای سوت ممتد...اون تکاپو و شلوغی...

اون بوسه های با عجله...اون حرفا و سفارشای پشت شیشه،

دست تکون دادنها و لبخند های ساکت...

چشمایی که تا آخرین لحظه دووم میارن واسه خیس نشدن و خندیدن...

بعد ...در ها بسته میشن و قصه شروع میشه...تق،تق،تق،تق...

"تو" داری میری و "اون" جا مونده توی ایستگاه...

تیکه های "اون" تو چمدون "تو"ست،

دستای "تو" یادگاری پیش "اون"

حالا میشه ساعتها زل زد به جاده ی پشت شیشه،

فکر کرد به اتفاقهایی که گذشت،طعمشونو هی دوباره و دوباره چشید...

اون بوسه ی پر شتاب آخری...

انگار زندگی بهت فرصت داده همه چیزو با جزییات دقیق، رنگها و سایه ها

و خطها و هاشورهاش ثبت کنی برای همیشه تو ذهنت...

مخصوصا اون نگاه ثابت صامت آخرو که خیره مونده بوت روی تنت،

مبادا چیزی از قلم بیفته...

آدم توی قطار سناریست میشه انگار،کارگردان میشه اصلا...

فرض کن برگمان یا کوبریک؛

لوکیشن ها،نورها،رنگها،صدا ها...

همه رو مجال داری سر فرصت هر جور دوست داشتی دکو پاژ کنی،

با اون ضرباهنگ سنگین وثابت؛تق تق تق تق...
من قطارو دوست دارم واسه همون امتداد ریل هاش...

زندگی هنوز هم هست...

قطار اینو بلده...سوت میکشه...راه میره،سنگین،صبور

اما نه سرگردان...که روی ریل ها...

و کاتوره ای و آشفته نیست هیچوقت،عبور کردنش از اینهمه اتفاق...

سوت میکشه و راه رو میره و مطمئنه به "سوزنبانی" که "هست"

ایستاده و منتظر سر جای خودش،برای عوض کردن ریل...

سوت میکشه و میره....تق،تق،تق،تق...سنگین،صبور،

بی واهمه از تاریکی تونل و کوههای ریخته،

که نور هست حتما و روشنی بعد همه ی تونل ها

و دهقان های فداکار همیشه هستند با "تن"های مشتعلشون برای گم نشدن

و در هم نشکستن تو،که دستهات جا مونده توی ایستگاه و تکه هات و...

قطار قصه رو بلده...قصه ی زندگی کردن و نترسیدن...قصه ی خاطره شدن...

قصه ی ادامه دادن و نایستادن ...قصه ی...

کاش روزی که از هم جدا میشدیم سوار قطار میشدم...

کاش این پستو زود تر میگذاشتی دخترک...خیلی روز قبل تر...

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی قبل تر...

حیف...به قول روباهه،همیشه یه پای بساط لنگه...

همیشه...

 

ps:اینها رو همه،نوشته بودم برای ئه سرین ،گفته بودم که،

شاعر میکنه همه ی آدمها رو اصلا...اینجا هم میذارمشون...

نه که خسیسیم بیاد...که یادم بمونه شاید...شاید... 

 

شنبه 22 دی ماه سال 1386

شروع قصه کجا بود؟

گمانم الد فشن لینک داده بود به تو...

هوا پر از اردی بهشت بود و اتاق من پر از Tiny_Grief_Song تو

دو هفته ای میشد آمده بودم اینجا

و حالم،حالم خوب بود آن وقتها

و زشت هم نبودم هنوز...

تو شدی اولین قطعه ی پازل زنان اینجوری،بعد هم که نعیمه را پیدا

کردم و ئه سرین را و این آخری ها آذر را که همیشه ی خدا فیلتر بود

برایم...

آوردمتان اینجا...گیرم با ۸۹۲ کیلومتر فاصله...امتدادتان دادم توی اتاقم.

ئه سرین همیشه میخندید و تو هی می ایستادی و گوش میدادی

و نگاهت همیشه خیلی دور میشد از همه ی مان...

و نعیمه که بزرگ تر بود از همه و من خجالت میکشیدم ازش

رویا و محدثه ی من هم بودند،

و Sinead O'connor همه جا را گرفته بود

و من حرف میزدم همه اش/راه میرفتم و حرف میزدم/

مینشستم روی چمدانم و حرف میزدم همه اش

از اتاقی که باید داشته باشیم از آن خودمان و از "گور بابای سیمون دوبوار"

گفتنمان که هی تکرار میشود توی زندگی هامان 

و حال لعنتی من خوب بود هنوز...

آرشیوت را یک نفس خواندم،باور میکنی؟

و هی با خودم تکرار میکردم"سوسیس که پا نداره"

و حرف میزدیم همه ی مان توی اتاق کوچکم،که از آن خودم بود؛

تا نوبت رسید به من که "حس زنانه ام دروغ نگوید"

و حالم بد شود و ...

این حرف ها را چرا میزنم اصلا؟

شاید چون از همان روز اول دوستت داشتم دخترک

شاید چون از همان روز اول خوشم آمد،خیلی خوشم آمد از دخترکی که

"جواب تلفناشو نمی داد و نسکافه می خورد و دوستاشو می خندوند

 و بهونه می آورد که سرما خورده و نمی رفت خرده جنایت های زن

و شوهری رو ببینه و شب که میومد خونه با مامانش یه ساعت

می رقصید و ریموند کارور می خوند،

 اما دلش گرفته بود، دلش گرفته بود..."

شاید چون تو اولین قطعه ی پازل بودی که پیدایت کردم

شاید چون تو هم "با آی خانوم کجا کجا میرقصی و بعد

مینشینی کف آشپز خانه و یک دل سیر گریه میکنی"

شاید برای اینکه مثلا یک جور هایی بگویم برایت که؛

حالم خیلی بهتر است خواهرکم...خیلی بهتر

 

 

شنبه 22 دی ماه سال 1386

امتداد ریل ها قشنگترین بخش قضیه است...

کسی باشه یا نباشه،راه ادامه داره...
گمونم بهترین جا برای جدایی ایستگاه قطاره...

اون بخار و دود...اون صدای سوت ممتد...اون تکاپو و شلوغی...

اون بوسه های با عجله...اون حرفا و سفارشای پشت شیشه،

دست تکون دادنها و لبخند های ساکت...

چشمایی که تا آخرین لحظه دووم میارن واسه خیس نشدن و خندیدن...

بعد ...در ها بسته میشن و قصه شروع میشه...تق،تق،تق،تق...

"تو" داری میری و "اون" جا مونده توی ایستگاه...

تیکه های "اون" تو چمدون "تو"ست،

دستای "تو" یادگاری پیش "اون"

حالا میشه ساعتها زل زد به جاده ی پشت شیشه،

فکر کرد به اتفاقهایی که گذشت،طعمشونو هی دوباره و دوباره چشید...

اون بوسه ی پر شتاب آخری...

انگار زندگی بهت فرصت داده همه چیزو با جزییات دقیق، رنگها و سایه ها

و خطها و هاشورهاش ثبت کنی برای همیشه تو ذهنت...

مخصوصا اون نگاه ثابت صامت آخرو که خیره مونده بوت روی تنت،

مبادا چیزی از قلم بیفته...

آدم توی قطار سناریست میشه انگار،کارگردان میشه اصلا...

فرض کن برگمان یا کوبریک؛

لوکیشن ها،نورها،رنگها،صدا ها...

همه رو مجال داری سر فرصت هر جور دوست داشتی دکو پاژ کنی،

با اون ضرباهنگ سنگین وثابت؛تق تق تق تق...
من قطارو دوست دارم واسه همون امتداد ریل هاش...

زندگی هنوز هم هست...

قطار اینو بلده...سوت میکشه...راه میره،سنگین،صبور

اما نه سرگردان...که روی ریل ها...

و کاتوره ای و آشفته نیست هیچوقت،عبور کردنش از اینهمه اتفاق...

سوت میکشه و راه رو میره و مطمئنه به "سوزنبانی" که "هست"

ایستاده و منتظر سر جای خودش،برای عوض کردن ریل...

سوت میکشه و میره....تق،تق،تق،تق...سنگین،صبور،

بی واهمه از تاریکی تونل و کوههای ریخته،

که نور هست حتما و روشنی بعد همه ی تونل ها

و دهقان های فداکار همیشه هستند با "تن"های مشتعلشون برای گم نشدن

و در هم نشکستن تو،که دستهات جا مونده توی ایستگاه و تکه هات و...

قطار قصه رو بلده...قصه ی زندگی کردن و نترسیدن...قصه ی خاطره شدن...

قصه ی ادامه دادن و نایستادن ...قصه ی...

کاش روزی که از هم جدا میشدیم سوار قطار میشدم...

کاش این پستو زود تر میگذاشتی دخترک...خیلی روز قبل تر...

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی قبل تر...

حیف...به قول روباهه،همیشه یه پای بساط لنگه...

همیشه...

 

ps:اینها رو همه،نوشته بودم برای ئه سرین ،گفته بودم که،

شاعر میکنه همه ی آدمها رو اصلا...اینجا هم میذارمشون...

نه که خسیسیم بیاد...که یادم بمونه شاید...شاید... 

 

 

 

 

 

شنبه 22 دی ماه سال 1386

بای بسم الله:

بعد التحریریه را ادامه دادم. قبل آن اما ،یک چیزهایی را نمی شود نگفت:

اولش اینکه،من این هذیانهای تو را عاشقم،

گواهش همین مانیتور پر از لک انگشتهام...
گفته بودم برایت که...

دومش هم؛حالم که خوب شد قول میدهم لااقل به تو یکی ئه سرین جان در همین

"استیت" لعنتی نمانم به قول خودت.اصلا قول میدهم شیرین شوم باز،

مثل همان روزها که "عسل"صدایم میکرد "کسی"

دعا کنید عید بیاید...عید بیاید و حال من خوب شود دوباره...

 

و اما بعد...

چرا مینویسم اینجا؟

ساده است دلیلش،خیلی ساده...

گفته بودم که؛چون حالم خوب نیست این روزها،

می نویسم؛نه برای تسکین درد،نه "که مرهمی باشد به روی زخمها"

 و از این حرفها که میزنند...

که این درد لعنتی اصلا کش امده توی همه ی زندگی ام،

و من بی دست و پا  کاری نمیتوانم بکنم برای ساکت کردنش انگار...

نه،مینویسم به هزار و یک دلیل دیگر...

مثلا یکی شان اینکه؛

مینویسم چون باید مینوشتم.

قبلا هم گفته بودم، گیرم اصلا یکی هم بگوید"چون میخواهی دیده شوی"

شاید درست باشد این حرف ولی گمانم وقتهایی هست که آدم نیاز دارد؛

به پاییده شدن،عریان،بی دغدغه ی ژست همیشگیش و ابائی هم ندارم

از واگوی این حرف که نیاز به شنیده شدن و دیده شدن شاید یک دلیلم باشد

برای نوشتن. گفته بودم که، نمیخواهم خواننده داشتم به هر قیمتی،

اما تو راست میگویی،مینویسم که بیاییند،بخوانند،نظر بدهند...

آدمهایی بیایند که دست کم برای من یکی بودنشان غنیمتی است،

و آمدنشان به اینجا هم دخلی ندارد گمانم به جنسیت و زیبایی و زشتی ام

به زعم تو،که من اینجا نه از رابطه های آن چنانی مینویسم ونه از مثلا جدید ترین

عکسهای مهناز افشار و نه از سایز فلان اندام و رنگ بهمان لباسم...

خیال میکنی نمیدانم مثلا میشود خیلی اروتیک نوشت،تازه آن هم با بدیع ترین

صنایع ادبی و ژستی فیلسوف مابانه جوری که همه بگویند چه شاعره ی

فوق العاده ای؛تاکید میکنم "شاعره" که زنانگی ام به باور تو بزرگترین دلیل خیلی

هاست برای آمدن اینجا و بعدش هی گر و گر آدم بریزند اینجا،هی هم برایم کف

و سوت بزنند  و به به و چه چهم کنند و ته همه ی حرف های قلمبه سلمبه و

ژستهای ادبی چیز فهمشان همین یک جمله باشد که؛"جیگر شماره تو بده

که من دارم میمیرم برات" و آدم آنوقت کجا تنها میماند اصلا؟

یا مگر آخر وقتی می ماند برایش که به تنهایی گنده ی لعنتی اش فکر کند بعدش؟

یا میشود مثلا بعد از اینکه رفتم و چهره ی زشتم را که به قول تو باعث نوشتنم شده،

دادم نقاشی و صاف