این روزها این حرف نعیمه هی تاب میخوره توی سرم
من زن این جوریم
من زن این جوریم...همین.
زن این جوری وقتی عاشق می شود و می فهمد نفس یکی با همه ی نفس ها فرق
می کرده٬ چه کار می کند؟
وحشی می شود٬ هار می شود٬ می شود مثل یک پرنده ی رها که انداخته اندش
توی قفس٬ هی خودش را می کوبد به در و دیوار٬ می خواهد یک کاری بکند ،
یک جوری٬یک طوری٬نگذارد٬روند حادثه ها را تغییر بدهد٬یک کاری بکن آخر لعنتی!
و هی نمی داند.. هی نمی تواند... هی دستش کوتاه است... قدش کوتاه است...
هی هی هی...
زن این جوری می گوید گوربابای سیمون دوبوار.
جنسیت اش... جنسیت لعنتی اش دیوانه اش می کند... غریزه اش فریاد می کشد...
میخواهد یک کاری بکند٬ یک جوری ٬ یک طوری٬ نگذارد....
زن این جوری فرو می رود توی صندلی اش و زل می زند به آدم ها که می آیند و
می روند و هی از خودش می پرسد: چی کار کنم؟ و می خواهد یک کاری بکند
بالاخره. خودش را می کوبد به در و دیوار.
می خواهد بگوید نرو. می خواهد خواهش کند . یا نه... التماس کند..
می داند نمی تواند دستور بدهد بمان٬ آخر تو داری می روی... صبور... سنگین...
سرگردان... دلش بام بام... می لرزد. سردش است... می گردد دنبال چیزی...
پناهی...همه ی لرزش دل و دستش از این بود ... تا عشق پناهی گردد...
پناهی نه...و نمی فهمد فرق عشق و زندگی را و مگر زندگی بی عشق هم می شود؟
زن این جوری خوشش می آید از این بیت که«عشق من تو را وحشی است»٬
می خواهد بدزدد تو را از همه ی دنیا٬ یا بمیرد.
زن این جوری دیگر هیچ کاری بلد نیست. هیچ جمله ای بلد نیست.
فکرش کار نمی کند. حواسش پرت است. چیزها هی از دستش می افتند. ظرف ها
هی می شکنند٬پارک کردن یادش می رود٬سلام کردن٬ راه رفتن٬ نفس کشیدن حتا...
فقط شامه اش خوب کار می کند.بوها را٬بوی تو را،که جایش می گذاری گاهی٬
می بلعد.گرسنه است و یک ذره هوای تو را می خواهد و دیگر بلد نیست هیچ کاری را٬
و جز دوستت دارم٬ هیچ چیز به فکرش نمی رسد.
می خواهد راهت راببندد٬ نمی تواند٬ نمی شود...
می خواهم راهت راببندم نمی توانم٬ نمی شود...