الیس الله بکاف عبده؟
تو بس نباشی؟!!!
اگر تو بس نباشی پس ابراهیم و آتش...اسماعیل و منا...هاجر و صفا...
یوسف و چاه...محمد و ثور... علی و خیبر...؟؟؟
تو بس نباشی؟ آنوقت...
اصلا گیرم همه شان معجزه چه میدانم آیه، نشانه...
پس سهم من چه میشود از خدایی تو؟
تو خوابت برده آن بالا و گذاشته ای این شیطانکها هی وول بخورند لای آدمها
و بجوند روحشان را و تفاله کنند آدمیتشان را؟!!!
حاشا و کلا...
آدم این روزها چه حرفها که نمیشنود...!
پس از آنهمه طوفان که از سر گذراندیم انکار میکنیم بودنمان را؟
بد مردمی شده ایم ما میدانم...
اما دلت نگیرد یکوقت،بگذار به حساب نسیان و نه عصیانمان
که پیر شدیم از فرط غربت و بی کسی
این روزها دلمان خیلی هوایش را می کند...
بس است این همه فراق
به بزرگیت قسم تو از سرمان هم زیادی اما،
باور کن زمین این روزها هی گیج تلو تلو میخورد دور خودش
و از بس خورشید ندیده هی الکی روز شب می کند،
بی آنکه لحظه ای عبور کند از این قرن وحشت و اضطراب!
باور کن پیر شدیم،
و داریم یواش یواش بهار ندیده و عطرش نشنیده وصفش را هم از یاد میبریم.
دلت برایمان بسوزد این روزها خیلی هواییش شده ایم...
بس است دیگر به دادمان برس ...
الیس الله بکاف عبده؟