فرجام مهربان
هیچ می دانی ابجی کوچیکه فردا بیست و شش ساله میشود؟
من که باور نمیکنم!همه اش تقصیر آن چهره ی مسخره ی کودکانه ام است و آن
دستهای کوچکم که هرکس می بیندشان میپرسد؛عزیزم تو کدوم مدرسه میری؟
و من هی نگران میشوم برای این دستهای نحیف که بلد نیست آدمها را،آدمهایی که
دیوانه وار دوستشان دارد را نگه دارد کنارش
و چنگ بزند به پایشان محکم و باز بیاستاندشان از رفتن...
باور کنیم یا نه،دخترک فردا بیست وشش ساله میشود برادر
و حس میکند پیر شده است خیلی پیر...
آخ که نمیدانی امروز چقدر هوای کودکی ام را دارم فرجام جان،نمیدانی...
آن روزها که خاله که هوای رفتن میکرد،می دویدی و کفشهایش را قایم میکردی در آن
گوشه های پنهانی پر از گنجهای بچگی هات و وادارش میکردی به بیشتر ماندن.
اصرار هم که میکرد به رفتن ،گریه میکردی
آنقدر که دلش رحم بیاید به آن صورت خیس و چشمهای مشتاق به بودنش...
دلم عجیب هوای بچگی هایم را دارد برادر جان
از چه برایت بگویم آخر؟
از دلتنگی های روزمره و تلخی این زندگی ملال آور که برادرت را،بی اغراق
و گزافه میگویم؛برادرت را آنچنان بی تاب کرده که بیاید و بنویسد برایت؛
"راستی با چند نفر درد دل کرده ام؟به درد کسی خورده ام اینهمه سال ضرر کرده؟
اینهمه حرف بی سر وته که رفت و گم شد و ثمرش را ندیدم؟"
بنویسم خاک بر سر این زندگی کوفت که فرجام را به انجا رساند که بیاید و بگوید؛
"نوشتن کار بیهوده ایست برای کسی که تامین ندارد و خانواده دارد"
چه بگویم برادر؟از کجایش بگویم اصلا؟
ازخساست همیشگی این دنیای بخیل مگر انتظاری بیشتر هم میشود داشت آخر؟
حرفی نیست...میخواهی بروی؟برو...حرفی نیست
اما فقط یک حرف میماند فقط یکی؛
باور کن بیرحمانه خودت را محاکمه میکنی عزیز...
آنهمه حرف گم شده؟
تو آنهمه حرف گم شده را با همان سخاوت همیشگیت بخشیدی به من و ما و از کجا
میدانی و متهم میکنی ما را که امانت دارهای خوبی نبودیم برای گنجهایت و
گنجینه هامان که یادگاری های برادر بزرگتر دل ناگران مهربانمان بود؟
"حالا گیرم که من این روزها حالم خوش نیست و دست و دلم به نوشتن نمیرود،
گیرم که خودم را توی غار تنهاییم پنهان کرده ام،
دلیل نمیشود که یادم برود بودنت،دست کم برای من یکی چه نعمتی است"
تو هم که یادت نباشد من هنوز آن شبهای بی تابی خرداد ماه برای مادر را
فراموش نکرده ام که چگونه دل روشنی ام میدادی به روزهای نیامده
و خلا پشت خالی ام را پر میکردی با بودن سخاوتمندانه ات،
اگر چه هنوز از آشنایی ظاهریمان دو روز هم نمیگذشت ...
تو هم که یادت نباشد فرجام جان،من هنوز آن شبهای کشدار دیوانگی و دلتنگی
تیر ماهم را برای کسی که مرا به هیچ نمی انگاشت و من آواره اش کرده بودم،دلم را
وخودم را و دیروز و امروز و فردایم را،فراموش نکرده ام که وقتی بیخواب و مضطرب
هر روزم و هر شبم گره خورده بود به گریه،تو با آنهمه خستگی و چشمهایی که
میسوخت از بی خوابی لای آنهمه گرفتاریت آنقدر به من،دخترک ساده ی احمق لوس
عاشقِ اصرار کردی تا بعد مدتها عاقبت آنهمه بغض فرو خورده و آنهمه دل زخم خورده
را که ۳سال آزگار بود پنهانشان کرده بودم و فقط گذاشته بودمشان مثل خوره بیفتند
به جان نفس کشیدنم و تفاله ام کنند هر روز بیشتر،واگو کنم برایت و باز پشتم را
گرم کردی به بودنت و نمیدانی چه غنیمتی بود تو را داشتن در آنروزهای سخت
وحرفهایت همانها که گمشده خطابشان میکنی حالا؛تا همین امروز چگونه یادم داده اند
عاشقی یعنی چه و نگهم داشته اند از اشتباه دوباره...
آخر فرجام جان تو هم که یادت نباشد،من آن شب پر وحشت دردآلود مرداد ماه راچگونه
فراموش کنم وقتی همه ی آنهایی که دلم میخواست باشند،نبودند و من می لرزیدم
ازدرد زخمی که آن احمقهای بی شرف ناجا بر دلم و حیثیتم و اعتبارم و پاکیم و نجابتم
گذاشته بودند تو باز بودی و پر درد بودی و تنت سرما خورده بود و روحت دلتنگ روزهای
سخت دوری از باربد و آنا بود،اما باز هم بودی و باز هم ایستادی و باز هم پر کردی خالی
پشتم را و بودنت و بودنت و بودنت آرامم کرد...
تو هم که یادت نباشد من حساب شبهایی را که تو،فرجام مهربان من،برای من روشن
کرده ای،دارم.
من یادم نمی رود که بودنت دنیا را مهربان تر می کند.
گیرم حالا خیال کنی حرفهایت را و گنجهایت را و مهربانی بی بدیلت را بخشندگی ات را
ما آدمهای ناسپاس فراموشکار از یاد برده ایم،اما دلیل نمیشود دست کم من یکی یادم
برود بودن بی دریغت را برادر...
کاش باز هم بنویسی برایمان فرجام جان...
کاش باز هم بنویسی...