قصر قورباغه ها

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

اصولن شرح وظایف بی شمار آدم در نقشهای مختلف باعث میشه گاهی

تمام برنامه ها به هم بریزن

ما اینهمه طرح ریختیم که قراره هفته ی دیگه بیاییم تهران و مثلا کلی خوش

بگذرونیم اما جلو افتادن یه ماهه ی نامزدی پسر عمهه و نقش کلیدی ما به

عنوان دختر دایی/خواهر دوماد!!! باعث شد که تمام نقشه های دلپذیر این

مدت نقش بر آب بشن و خلاصه اش اینکه دیگه تهران بی تهران

شایان ذکر است که بی هیچ حرف پیش و گوش شیطان کر و چشم حسود

کور عروسی اون یکی پسر عمهه مرداد تهران برگزار میشه و ما ان شالله

حدود یه ماه دیگه جبران مافات خواهیم کرد  

 

پی نوشت قهرمانانه:

زنده باد زاپاتا

 

جمعه 7 تیر ماه سال 1387

نگاهت که میکنم

دلم میریزد پایین

حساب میکنم

چقدر وقت دیگر مجال دارم

موی یک دست خاکستری

و نگاه عاشقانه ات را

وقت زل زدن به صورتم

و "من فکر کردم این دفعه هم

مثل همیشه

سلیقه ام

با دختر کوچولوی قشنگم یکی میشه"

گفتنت را می شود تکرار کرد

 

چشمهایت پر از اضطراب شکنندگی من است

چشمهایم پر از کابوس نداشتنت...

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387

حرفی نمانده جز اینکه

مادر

روزهاست

نمازش را نشسته می خواند

یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387

گفته بودم برایت

میانه ی راهی رسیده ام

که فکر میکنم

آخرش بزرگ میشوم و خوشبخت

درست مثل همه ی نقاشی های روی دیوار

که جاده هاشان به افق میرسد

 

جهنم جهنم از سر گذراندم

روی شانه های خسته ات

تو یادت رفته بود

زخمهای کشنده ات را

و خم به ابرو نیآوردی

وقتی دخترک

پریشان

سرگردان

با دو پای آبله زده

آغوشت را

امن ترین گوشه ی دنیا گرفت

 

به نوبت از راه رسیدیم

ما احمقهای پر مدعا

با خودخواهی لعنتی مان

آوار کردیم پریشانی مان را

روی شانه هایت

و ندیدیم تو را

که چگونه

ایستاده ای

با تنی کبود

نایی بریده

پایی زخمی

خسته از برهوتی که 

وادارت کرده ایم

به پیمودن هر باره اش

و چشمانت تنها

دل نا گران آشفتگی های بی شمارمان بود

بی آنکه لحظه ای/لحظه ای حتی

دیدنت را

تقاضا کنند

از کوری وقیحانه مان

 

میانه ی راهی رسیده ام

که میدانم

باید

بزرگ شوم و خوشبخت

شک راه ندادی به روزهات

هرگز

که تردید و اضطراب

ابتدای ویرانی من بود

 

قصه را ادامه میدهم

آنگونه که هر دو مان میخوانیم

با گامهایی مطمئن

که ضرباهنگ بودن بی دریغت را

روزهاست تکرار میکنم

 

مهلت بده

دمی

تا نشانت دهم

چگونه بزرگم کرده ای

و خوشبخت

 

 

جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

پشت نگاه "تو"
کوچه های حیرانیست
لیلایی آویخته بر باد
مجنونی بریده عنان
پشت نگاه "تو"
گودالیست تاریک
مخفیگاهی مهیب
پشت نگاه "تو"
اسبی
بلند می گرید
و من 
بی یال و کوپال
شیهه میکشم

.

 

 

 

 

پی نوشت:

آن شب که برایت قصه ی شاعر شدن آدمها را خواندم یادت هست؟

خط به خط قصه را تو نوشته بودی و من گیج/منگ/ مست یادم نبود

تو سالهاست دفتر/دفتر شعر ورق میزنی و شاعری میکنی.

 

حالا باقی قصه را بگو

آنجا که شعرمان به هیچ سه تا مربع کوچک خالی ختم نمیشود و"."

رج میزنیم جای همه ی سه نقطه ها...

 

چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

یک وقتهایی فکر می کنم به اینهمه آدم مجازی که بیرون کشیدمشان از لابلای این

خطوط یک شکل.به این صورتکهایی که برایم میفرستند و میفرستم برایشان، به این

بوسه های کش آمده روی "واو" و عشقهای غلیان کرده روی "x"، به این"دو نقطه" هایی

که تند و تند جا میزنیمشان جای نگاههای وحشی و سرکش ومی لغزانیمشان روی تن 

فونتها یک کلید ناقابل را فشار می دهیم و لابد همه ی حجم احساسات انباشته مان را

میریزیم تویشان میفرستیمش برای هم و نفسمان هم گهگداری بند می آید وقتی فلانی

 is typing a message،به این رابطه های سایه- روشن که زود پا میگیرند و پر رنگ میشوند. 

به بی دغدغه بودنشان برای برهنه گی های دل به خواهی و پنهان شدنهای خود خواسته.

این داشتن های مجازی را که شاید واقعی ترین دارایی این روزهامند،دوست دارم ، گیرم

یک وقتهایی خودم را میزنم به خیلی راه دور تر از آنجا که یادم می آورد آدمهایی هستند

که هر روزم را گره زده ام به کلمه ها و صدایشان،خیال میکنم چه نزدیکیم به داشتن هم،

دلم گرم می شود به بودنشان بعد یک اتفاق ساده  شیر فهمت میکند تو هیچ سهمی

نداری انگار برای پر کردن تنهاییشان بیرون این خطوط ساده و صدا هایی که قطع و وصل

می شوند مدام...

چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

 Viva i'Italia

 

 

  

Grazie Orlanda

 

 

lotteremo fino alla fine

 

 

  

Grazie Van Basten

 

 

 

 

 

                                                  

                                                

  ps   

‌‌‌

 

 

 

Buon compelanno

 

 

 

mia cara Elham

. 

شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

گیر کردم توی عجیب ترین واریانت ممکن

دیگه نوبت قلعه ی شاهه

-یه استراتژی جدید برای آدمی که همیشه با مهره ی سیاه بازی کرده-

 

ps:

بدون شرح

 

 

 

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387

به همه ی دوستان بلاگفایی" آذر-اکرم-لیلا-داداش رضا-پرومته-نیره  و غیره و

ذلک"آقا جون این چه کامنت دونی کشکیه که شما ها دارید؟

من هی میام یه عالمه مینویسم هی ترجیع بند میزنم تنگش که اینهمه روز

که هیچی ننوشتم واسه خاطر عیب کامنت دونی خودتونه که پابلیش نمیکنه

نوشته هامو باز یه جمله ی مسخره میاد که" امکان درج نظر وجود ندارد "

به هر حال ما اصولن مخلص همگی هستیم به شدت اولن

دیپرس هستیم به خاطر مدرسه ی پیرمردهای این دونادونی دیوانه دومن

استرس بازی فردا با رومانی را داریم سومن

از فرانسه به شدت بیزاریم چهارمن

هلند را علی رغم تحقیر شدگیمان همچنان پس از ایتالیای عشقمان دوست

میداریم پنجمن

اینترنتمان دوباره ته کشیده بود شیشمن

عجالتن یک فقره اینترنت ۱۲۸ کیلو بیتی مشتی گرفته ایم که تا ۵۱۲ هم سرعتش 

بالا میرود و حالی به حولی و این حرفها هفتمن

این چند روزه خوب نبودیم و الان زیر سایه ی شما بهتریم هشتمن

شنبه فاینال وکبیولری کلاس تافلمان را داریم و یک چیزکی حدود ۱۰۰۰ کلمه باید

بلد باشیم و بلد نیستیم و fail میشویم به ضرس قاطع نهمن

بی تاب ۲۵ روز دیگر هستیم دهمن

 

پی نوشت:

میشه لطفن یکی این جواد خیابانی رو میوت کنه کلن؟

 

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387

Preghiamo il

 

 

 

signore per

 

 

 

vittoria  facile 

 

 

 

d'Italia

 

 

 

 stanotte

 

شنبه 18 خرداد ماه سال 1387

ببین من آخرین برگ درختم

درخت زخمی از تیغ زمستون

منو راحت کن از تنهایی من

منو پاکیزه کن با غسل بارون

جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

"من در صدف تنها

 با قطره ای باران

 پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را

 غافل که خموشانه میخشکد

  پشت دیوار دلم

  دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا   "

 

ps:

تو را من چشم در راهم...

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387

ps...

کاش یادت نمیرفت اینهمه که چقدر دوست دارم...

دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387

خواهره اومده و از آدمهایی میگه که زنده زنده توی کارخونه های اراک

یه هفته ی پیش سوختند و خاکستر شدند

خواهره اومده از بیمارستانی میگه که بوی تعفن همه جاشو گرفته و

دختر بچه های یکی دو ساله ای که جنازه ی سیاه شده ی بابا های

بیست و پنج شیش ساله شونو نمیشناسن

خواهره اومده از شهری میگه که همه جاشو مرگ پاشیدن

دست و پاهام یخ میکنه و چند بار بالا میارم

یاد فرجام میفتم که از شهرک صنعتی می گفت که آتیش نشانی نداره...

 

 

 

   

یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

یک وفتهایی آدم منوپوز فکری میشود لابد

 

پ ن.

ملک مشاع نقطه/پادشاه گم نقطه/آلبالو جیگر نقطه/

دبیر شیمی پلانکتون نقطه/آتیش نقطه/ماز؛پیدا نقطه/

عبید زاکانی نقطه/میخوااااااااااریمت نقطه